ماموریت 4روزه آبادان
شنبه صبح زود بابا میره که بره سرکار و منو مامان به همراه بهزاد میریم محل برگزاری کلاسای من ومن یاد میگیرم که از کجا برم و مسیرش تا خونه عمه اینا مستقیم و راحت بود جلسه اول دکتر میاد و خودشو معرفی میکنه تک تک افراد هم به نوبت خودشونو معرفی کردن تا ساعت ۱۱:۴۵" که بعدش رفتیم واسه صرف چای و کیک و دوباره نشستیم تا ساعت ۱۳:۳۰که رفتیم رستوران واسه ناهار . خلاصه که روند استراحتمون تا آخرین روز همین ساعات بود و کلاسامون هم تا ساعت ۱۷:۰۰ تموم میشد و برمیگشتیم خونه.
روز اولی که کلاسم تموم باز مامان وبهزاد اومدن دنبالم. بعد از اون گفتم دیگه خودم میرم و مسیرش راحته یادگرفتم. و عمه اینا هی میگفتن که نه بهزاد باهات میاد وخلاصه که صبح روز دوم هم که بیدار شدم دیدم بهزادم بیدار شده میگم تو بخواب خودم میرم و میگه نه وبلند میشه آماده میشه میگم حداقل بیا صبحانه بخور . عمه میگه هیچ وقت صبحانه نمیخوره مامانم میگه اگه صبحانه بخوره لاغر میشه
آخه بهزاد یکم چاق بود عروس و داداش بزرگشون هم همینجوری بود اصلا همشون چاق بودن به جز دایی بابام و بابک که نسبت به بقیه شون لاغرتر بودن. خلاصه روز دوم هم با بهزاد رفتم دیگه مامان رو نذاشتم بیاد. کلاسم که تموم دیدم بهزاد اومده دمه در منتظرمه . با هم رفتیم خونه و بحث وبلاگ میشه و من رفته بودم پا کامپیوترشون داشتم نظرات وبلاگمو میخوندم بعد بهزاد هم اومد وبلاگشو نشونم داد ولی من آدرس وبلاگمو بهش ندادم تا آخرش خودش گشت پیداش کرد
تازه میخواست بره پسووردمم هک کنه. وبلاگ بابک رو هم بهم نشون داد . تو وبلاگ خودش همش راجع به موسیقی و ترانه نوشته یه قسمتی هم تو وبلاگشه که اسم مجنون و لیلی رو مینویسیم بعد دکمه درصد رو میزنیم نشون میده چند درصد شما و عشق آینده تون به درد هم میخورین!!! خلاصه که هی اسم مینوشتم هی درصدها کم بودن باور کنین حتی عبود هم ۱۵:۵٪ میشد برام خلاصه که نمیشه بهش اعتماد کرد ولی واسه خنده و سرگرمی باحال بود.
خلاصه بعد این بهزاد اومد گیر داد که چرا حالا عابر پیاده؟! و هی میگفت عاببره پییااده. (با مکث و کش بخوانید لطفا!!! ) اینقد گفت عابر پیاده اصلا تا همون روز که داشتم میرفتم خونمون هم هی میگفت عابر پیاده که دیگه فکر کنم کل آبادان متوجه شدن.
شب همون روز دوم با مامان و بهزاد رفتیم بازار چینی ها و خرید کردیم خیلی خوش گذشت . اگه رفتین آبادان پیشنهاد میکنم اونجا رو برید حتما. دست خالی هم برنمیگردین. خلاصه هوا بدجوری اون چند روز که آبادان بودیم سرد بود منم لباس گرم با خودم کم برده بودم واسه همین تو خونه هم کاپشنم تنم بود. اون شب یکی از پسر دایی های بابام از اصفهان اومد که کارش آبادان بود و قرار شد فردا صبح با اون برم سرکارم اونم از اون راه بره سرکار خودش. شب نشسته بودیم و من داشتم از داستانها و سوالایی که استاد سرکلاس ازمون میپرسید و بحث هامونو برا بقیه تعریف میکردم. بعدشم نشستیم هر چی آلوچه و لواشک واسه بهزاد از بازار خریدیمو خوردیم![]()
صبح روز دوم با عمو رفتم محل کلاسام و برگشت دیدم بهزاد نیست و با دوستم رفتیم که ماشین بگیریم سر خیابون یه دفه یه ماشینی پیچید که دیدم بععععله بهزاده و سوار شدیم اومدیم خونه. اونم هی داشت میگفت چرا اینقد زود اومدین؟ بعدشم دایی بابا بهم گفت اونجا یه شوهر جور کنین و منم هی به شوخی میگفتم نه دایی اون دانشگاهه که توش همسرمونو پیدا میکنیم منم دانشگام تموم پیداش نکردم اینو الان به بهزاد بگو!!! بعدشم هی داشتم میگفتم چرا بهزاد اومد دنبالم شرمنده و این حرفا و دایی میگفت که نه دختر باید یه مرد باهاش باشه و ادم بد زیاده و از این حرفا
شب هم رفتیم خونه داداش بزرگه واسه صرف چای.
فردای اون روز که سه شنبه و روز آخر بود هم دوباره با عمو رفتم سرکار چون روز اخر بود کلاسمون تا سه ظهر تموم شد و من تنها برگشتم خونه و مامانم هی میگفت بالاخره احساس مستقل بودن کردی!
و من گفتم که زود برگردیم رفع زحمت کنیم و هم من به کلاسم برسم دیگه بابا نخواد شب بیاد دنبالمون خسته اس . مامان هم استقبال میکنه و اینچنین شد بعد صرف چای و میوه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه و عمه قول میده که اونام حتما بیان خونمون. لااقل خونه داداشش که میان یه سر اینجام بیان. خلاصه که بهم خوش گذشت وقتی هم برگشتم هی داشتم تعریفشونو پیش بابا میکردم.
الانم فکر کنم بهزاد اینورا بیاد عاببرهه پیاادهه رو بخونه. من که هر وقت میام نت وبلاگ بابک و بهزاد رو میخونم ولی نظر نمیذارم
یه دو هفته ای نمیتونم بیام نت چون داریم تعمیراتی انجام میدیم و من باید کامپیوتر رو همه اتصالاتشو در بیارم ببرم تو اتاق پذیرایی تا کار تعمیرات تموم بشه . هر وقت اومدم جواب همه کامنت ها رو میدم.
پ ن۱: اینم لینک یکی از پست های وبلاگ کاوه که تازه کشفش کردم خیلی باحاله بخونین حتما
یاحق