ماموریت 4روزه آبادان

بهمون اطلاع میدن که از۱۷بهمن تا۲۰ بهمن تو یکی از سازمانهای آبادان دوره آموزشی داریم و باید بریم. قرار میشه برم خوابگاه ولی چون همکارم میرفت خونه داداشش و من تنها بودم وبه جز دونفر از خانمای سن بالا خوابگاه نخواستن بابا پیشنهاد میده که بریم خونه دختر خاله اش که آبادان زندگی میکردن ومنم تا حالا ندیده بودمشون. همون شب پنجشنبه بهشون زنگ میزنه و متوجه میشه که دایی بابا هم خونه دخترشه. از بابا میپرسم چند تا بچه دارن میگه ۳تاپسر. میگم دختر ندارن؟ میگه نه. پسر بزرگش ازدواج کرده نزدیک خونه باباش زندگی میکنه. دومی هم سرکار میره آخری هم دانشجوهه. جمعه صبح دختر عموم رو میبینم و بهش میگم که دارم میرم آبادانو میریم خونه دختر دایی باباهامون  میشناسیش؟ اونم میگه آره و کلی ازشون تعریف میکنه که چقد آدمای  راحت و خودمونی ای هستن. خلاصه شب که میرسیم آبادان تو همون برخورد اول متوجه میشم که دختر عموم درست میگفت  و چقد راحت و صمیمی ان. یه خانواده شاد اهل بگو بخند و صمیمی و راحت مثل خودمون. دایی بابا هم کلی از خاطراتش حرف میزد و شوخی میکرد خلاصه که باحال بود. عروسشون دبیر بود و اونم خیلی راحت بود و همون شب باهم صمیمی شدیم. پسر بزرگشون بهروز هم خیلی خوش برخوردو خوش صحبت بود. پسر دومی بابک هم خیلی شبیه پسر دایی بابام بود و شخصیت جدی و صمیمی ای داشت و پسر آخری بهزاد هم که متولد۶۶بود ومن بیشتر مواقع رو با اون بودم پسر مهربون و بامزه ای بود.

شنبه صبح زود بابا میره که بره سرکار و منو مامان به همراه بهزاد میریم محل برگزاری کلاسای من ومن یاد میگیرم که از کجا برم و مسیرش تا خونه عمه اینا مستقیم و راحت بود جلسه اول دکتر میاد و خودشو معرفی میکنه تک تک افراد هم به نوبت خودشونو معرفی کردن تا ساعت ۱۱:۴۵" که بعدش رفتیم واسه صرف چای و کیک و دوباره نشستیم تا ساعت ۱۳:۳۰که رفتیم رستوران واسه ناهار . خلاصه که روند استراحتمون تا آخرین روز همین ساعات بود و کلاسامون هم تا ساعت ۱۷:۰۰ تموم میشد و برمیگشتیم خونه.

روز اولی که کلاسم تموم باز مامان وبهزاد اومدن دنبالم. بعد از اون گفتم دیگه خودم میرم و مسیرش راحته یادگرفتم. و عمه اینا هی میگفتن که نه بهزاد باهات میاد وخلاصه که صبح روز دوم هم که بیدار شدم دیدم بهزادم بیدار شده میگم تو بخواب خودم میرم و میگه نه وبلند میشه آماده میشه میگم حداقل بیا صبحانه بخور . عمه میگه هیچ وقت صبحانه نمیخوره مامانم میگه اگه صبحانه بخوره لاغر میشه آخه بهزاد یکم چاق بود عروس و داداش بزرگشون هم همینجوری بود اصلا همشون چاق بودن به جز دایی بابام و  بابک که نسبت به بقیه شون لاغرتر  بودن. خلاصه روز دوم هم با بهزاد رفتم دیگه مامان رو نذاشتم بیاد. کلاسم که تموم دیدم بهزاد اومده دمه در منتظرمه . با هم رفتیم خونه و بحث وبلاگ میشه و من رفته بودم پا کامپیوترشون داشتم نظرات وبلاگمو میخوندم بعد بهزاد هم اومد وبلاگشو نشونم داد ولی من آدرس وبلاگمو بهش ندادم تا آخرش خودش گشت پیداش کرد تازه میخواست بره پسووردمم هک کنه. وبلاگ بابک رو هم بهم نشون داد . تو وبلاگ خودش همش راجع به موسیقی و ترانه نوشته یه قسمتی هم تو وبلاگشه که اسم مجنون و لیلی رو مینویسیم بعد دکمه درصد رو میزنیم نشون میده چند درصد شما و عشق آینده تون  به درد هم میخورین!!! خلاصه که هی اسم مینوشتم هی درصدها کم بودن باور کنین حتی عبود هم ۱۵:۵٪ میشد برام خلاصه که نمیشه بهش اعتماد کرد ولی واسه خنده و سرگرمی باحال بود.

خلاصه بعد این بهزاد اومد گیر داد که چرا حالا عابر پیاده؟! و هی میگفت عاببره پییااده. (با مکث و کش بخوانید لطفا!!! ) اینقد گفت عابر پیاده اصلا تا همون روز که داشتم میرفتم خونمون هم هی میگفت عابر پیاده که دیگه فکر کنم کل آبادان متوجه شدن.

شب همون روز دوم با مامان و بهزاد رفتیم بازار چینی ها و خرید کردیم خیلی خوش گذشت . اگه رفتین آبادان پیشنهاد میکنم اونجا رو برید حتما. دست خالی هم برنمیگردین. خلاصه هوا بدجوری اون چند روز که آبادان بودیم سرد بود منم لباس گرم با خودم کم برده بودم واسه همین تو خونه هم کاپشنم تنم بود. اون شب یکی از پسر دایی های بابام از اصفهان  اومد که کارش آبادان بود  و قرار شد فردا صبح با اون برم سرکارم اونم از اون راه بره سرکار خودش. شب نشسته بودیم و من داشتم از داستانها و سوالایی که استاد سرکلاس ازمون میپرسید و بحث هامونو برا بقیه تعریف میکردم. بعدشم نشستیم هر چی آلوچه و لواشک واسه بهزاد از بازار خریدیمو خوردیم

صبح روز دوم با عمو رفتم محل کلاسام و برگشت دیدم بهزاد نیست و با دوستم رفتیم که ماشین بگیریم سر خیابون یه دفه یه ماشینی پیچید که دیدم بععععله بهزاده و سوار شدیم اومدیم خونه. اونم هی داشت میگفت چرا اینقد زود اومدین؟ بعدشم دایی بابا بهم گفت اونجا یه شوهر جور کنین و منم هی به شوخی میگفتم نه دایی اون دانشگاهه که توش همسرمونو پیدا میکنیم منم دانشگام تموم پیداش نکردم اینو الان به بهزاد بگو!!! بعدشم هی داشتم میگفتم چرا بهزاد اومد دنبالم شرمنده و این حرفا و دایی میگفت که نه دختر باید یه مرد باهاش باشه و ادم بد زیاده و  از این حرفا شب هم رفتیم خونه داداش بزرگه واسه صرف چای.

فردای اون روز که سه شنبه و روز آخر بود هم دوباره با عمو رفتم سرکار چون روز اخر بود کلاسمون تا سه ظهر تموم شد و من تنها برگشتم خونه و مامانم هی میگفت بالاخره احساس مستقل بودن کردی! 

و من گفتم که زود برگردیم رفع زحمت کنیم و هم من به کلاسم برسم دیگه بابا نخواد شب بیاد دنبالمون خسته اس . مامان هم استقبال میکنه و اینچنین شد بعد صرف چای و میوه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه و عمه قول میده که اونام حتما بیان خونمون. لااقل خونه داداشش که میان یه سر اینجام بیان. خلاصه که بهم خوش گذشت وقتی هم برگشتم هی داشتم تعریفشونو پیش بابا میکردم.

الانم فکر کنم بهزاد اینورا بیاد عاببرهه پیاادهه رو بخونه. من که هر وقت میام نت وبلاگ بابک و بهزاد رو میخونم ولی نظر نمیذارم 

یه دو هفته ای نمیتونم بیام نت چون داریم تعمیراتی انجام میدیم و من باید کامپیوتر رو همه اتصالاتشو در بیارم ببرم تو اتاق پذیرایی  تا کار تعمیرات تموم بشه . هر وقت اومدم جواب همه کامنت ها رو میدم.

پ ن۱: اینم لینک یکی از پست های وبلاگ کاوه که تازه کشفش کردم خیلی باحاله بخونین حتما

میزان شایستگی شما برای مدیریت

یاحق

 

 

 

شعری که این روزا همیشه توی ذهنم تداعی میشه

دستم بگیر ، دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

درمانی باش پیش از آنکه بمیرم

آوازی باش ، پرواز اگر نه ای

همدردی باش ، همراز اگر نه ای

آغازی باش تا پایان نپذیرم

گلدانی باش ، گلزار اگر نه ای

دلبندی باش ، دلدار اگر نه ای

سبزینه باش با فصل بد و پیرم

از بوی تو، چون پیراهن تو

آغشته شد ، جانم با تن تو

آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

لبخندی باش در روز و شب من

در هم شکست از گریه لب من

بارانی باش بر این تشنه ، کویرم

آهنگی باش در این خانه بپیچ

پژواکی باش از بگذشته که هیچ

آهنگی نیست در نایی که اسیرم

آوازی باش ، پرواز اگر نه ای

همدردی باش ، همراز اگر نه ای

آغازی باش تا پایان نپذیرم......

 

ولنتاین؟/ نبود/ نیست/ نگرد!

این روزا خیلی گرفتارم کلی کار عقب مونده دارم

کلی هم تعریف دارم که اینجا بنویسم چند رو پیش برای ۴روز آبادان ماموریت بودم. خاطرات اونجا رو ننوشتم که یه روز سر فرصت میام درموردش مینویسم.

این چند روز تعطیلی امیدوارم بهتون خوش بگذره به من که داره خوش میگذره

ولنتاین همه اونایی که دارنش مبارک! ما کللن هیچ وقت نداشتیم که این دومیش باشه

به آقای رئیس میگم واسه یکشنبه مرخصی میخوام میگه نمیشه تو مدیری باید حتما یکشنبه باشی.

میگم چه ربطی داره من نمیتونم بیام کارمو محول میکنم به خانم فلانی.

میگه ۴روز نبودی دیگه نمیشه نباشی! میگم چه معنی داره اون مرخصی نبود ماموریت بود باید میرفتم.

میگه نوچ. میگم این خیلی بی انصافیه. میگه همکارا همه اون روز هستن؟. میگم آره .میگه باشه برو

کللن میخواد مثلا ابهت خودشو نشون بده اینجوری

و اینچنین شد که یکشنبه رو مرخصی گرفتیم. یعنی اول کشتی گرفتیم بعد مرخصی!

یاحق 

میریم اردو دو دو , واسه بازی زی زی , به چه نیکو کو کو!

جمعه ۹/۱۱/۸۸  با همکارا رفتیم اردو دیلم. خیلی خوش گذشت خیلی باحال بود. اول اینکه تا رسیدیم یه جا پیدا کردیم وسایل رو گذاشتیم و رفتیم تو زمین ساحلی کنار دریا که تور والیبال داشت دو گروه شدیم ووالیبال ساحلی بازی کردیم بعد هم اینکه تور زمین خیلی بالا بود آقایون هم که ماشالا قدشون از ما بلندتر بود و هی به بازی ما گیر میدادن ما هم هی میگیم تور زمین خانوما۲۴/۲ومال آقایون۴۳/۲ باید باشه اینم خیلی بالاست. اینچنین شد که آقایون همه سرویس ها رو میزدن.  خوب ترکیب بندی تیم خیلی جالب بود اول اینکه بجای ۶نفر تو هر زمین ۴نفر بودیم بقیه هم غیب شدن درجا این شد که دوتا از دخترا با دوتا از پسرا تو یه زمین/ من و رئیسمون و دوتا از خانوما هم تو زمین دیگه بودیم . پسرا که کفش و جوراباشون در اووردن پاپتی رو شن ها میدوییدن دنبال توپ،یه جاهایی هم پاس هارو با پا شوت میکردن و هنوز نمیدونستن داریم والیبال بازی میکنیم نه فوتبال و هی تذکر میدادیم!  ما هی توپمون میخورد به تور هی اونا کله شونو از زیر تور می اووردن تو زمین ما هو میکردن و بالعکس ما هم اونارو هو میکردیم . یادتونه گفتم رئیسمون گیر میده به همه چی؟ تو بازی هم ول نمیکرد هی توپ رو پاس میکرد زمین بازی هم که انتها نداشت همش شن بود مثلا یه نفر با چوب خط کشیده بود ولی اینقد خط های دیگه و رد پا و اینا بود که باز گم میشدن اونایی که کشیدیم . خلاصه آقای رئیس هی پاس میداد هی دعوا میشد که توپ خارج از خط بود یا روی زمین و هی علامتهای عجیب غریب دیگه رو شن ها نشون میداد و کلی قسم میخورد که این اثر توپشه که شوت کرده! کلی هم میخندیدیم هی من میخواستم فداکاری کنم توپ نخوره به زمینمون هی فایده نداشت ولی با این حال آقای رئیس تشویق میکرد و من مصمم میشدم برای بهتر بازی کردن! یه جاهایی هم آقای رئیس سرویسش میخورد به تور و توسط بازیکنان اونوری هو میشد در عوض من تشویقش میکردم اونم هی سرشو تکون میداد که مرسی! خلاصه تو دور اول ما باختیم و تو دور بعدی که جابجا شدیم ما بردیم در واقع مساوی شدیم!

بعد از اونم رفتیم کنار دریا و کلی فیگور گرفتیم و از سروکول هم بالا رفتیم برای عکس گرفتن! بعدشم که پاپتی تو سرما رفتیم توو آب و شروع کردیم آب پاشی به طرف افرادیکه نیومدن توو آب!.  بعدشم  بساط کباب بود و منقلو  روشن کردیم و مرغ کباب کردیم و کلی هم با دستهای مرغ مرغی و کباب های خوش رنگ رو منقل عکس گرفتیم! سفره چیدیم و ناهار خوردیم. بعد رفتیم اسب سواری اول آقای رئیس و پسرا سوار شدن / منم سوار اسب شدم اولش  هی میگفتم نمیخوام هی میگفتن یالا سوار شو هی میگفتم پله بیارین برام تا برم بالا، هی میگفتن اینجوری سوار شو و طرز سوار شدن رو تو هوا برام انجام میدادن!  خلاصه که برای اولین بار سوار اسب مشکی شدیم و به محض اینکه اون یکی پایمان را درجایگاه خود گذاشتیم فریاد برآوردیم که حرکت کنید! حالا مثلا نمیخواستیم سوار بشیم!  آقای رئیس هم افسار به دست اسب ما رو دور زدن! و در همین حال عکس گرفتیم! خلاصه بعد هم چایی و میوه خوردیم بعد هم رفتیم خرید و خسته کوفته از ترافیک مردمی سوار ماشین شدیم وبرگشتیم.

این بود انشای من!

 

please kiss me!

مرد مسن عرب زبان که فارسی رو با لهجه غلیظ عربی حرف میزنه و یه شال سبز سیدی رو سرش میبنده با ریش و سیبیل سفید و خاکستری یه سوپری داره سر خیابون محل کارم. همیشه وقتی آدامس نداشته باشم از اونجا میخرم. امروزم یکی از اون روزا بود. اربیت که نداره پی کی میخرم.

میرم توو میگم آقا لطفا یه بسته آدامس پی کی بدین و سرمو میارم پایین دنبال کیف پولم توو کیف میگردم. چشم سوم رو دارین؟ همون که مال بعضیا پشت سرشونه مال بعضیا کنار صورتشون مال بعضیام زیر چونه شون!...آهان همون... مال منم از وسط کله ام سبز شدو دید که مرده یه بسته پی کی  از تو شیشه درمیاره و میبوسه میذاره رو میز!!! انگار سکه شانش رو تو هوا میخواست پرت کنه! منم همونطور که گفتم سرم پایین بود ولی متوجه این حرکتش شدم اما به رو خودم نیووردم و آدامس رو خریدم اومدم بیرون.

میام سرکار٬ چند دیقه بعد یکی از کارمندام میاد اجازه بگیره بره سوپریه خرید کنه جریانو واسش میگم اونم میره از اون یکی که دورتره و خریداشو اونجا میکنه. همینه دیگه همین کارا رو میکنن که ورشکست میشن!!!

کللن دیگه به همه میسپرم نرن اونجا خودمم دیگه اونجا خرید نمیکنم.

من نمیدونم چرا توو هر دوره ای سروکارم با یه متولدینی میخوره. یه دوره با شهریوریا یه دوره با مردادیا یه دوره با بهمنیا....

حالام سروکارم با فروردینیا خورده. یکیشم همین همکلاسی کلاس زبانمه. بدجنس روبروم میشینه. هی نگاه میکنه. معلممون هم همش  واسه کانورسیشن منو با اون میذاره. واسه گروه همش باهمیم. تو جابجایی ها هم  کنار هم می افتیم. جزوه هم ردوبدل میکنیم. دیگه هیچی

خدایا این چه حکمتیه؟

 

تجدید خاطره...

باز خواندمت امشب، باز از سر دلگی!

باز شرمنده ی رویت، این از سر بی مهری

این حقیر ناچیز در فکرت مانده امشب

باز تو عفو کن این گدای حقیر پاپتی!

باز نوشتم از تو گویا در این دیاری

دلم هوای تو دارد، در قلبم نامت یادگاری

در این دو سه خط،  زیبا نمیشود کرد وصفت

باز چه کنم که در قلبم نامت حک شده یادگاری...

( بعد از ۴ سال و اندی اون شعر بالا واسه من نوشته شد! بماند که کلی وزنش مشکل داره ولی آیا به نظر شما  فردیکه سرطان داره حق زندگی، دوست داشتن و دوست داشته شدن نداره؟ )

 (دوباره فال حافظ میگیرم، دوباره توی فالمی، همیشه در خیالتم، اگر چه بیخیالمی.)

(تک تک آرزوهایم را میسوزانم تا چشمکی شود برای شبهای بی ستاره ات)

دانی که چها،چها،چها میخواهم.. وصل تو من بی سروپا میخواهم..فریادو فغان و ناله ام دانی چیست؟.. یعنی که تورا، تورا، تورا میخواهم...)

(زندگی حکمت اوست .. زندگی دفتری از خاطره هاست.. چند برگی را تو ورق خواهی زد.. مابقی را قسمت..)

(همه در حسرت یک پروازند.. من به پرواز نمی اندیشم.. به تو می اندیشم.. که تو زیباتر از اندیشه ی یک پروازی)

(ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بردار، تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد)

( زمرگم هیچ نمیترسم. اگر دنیا سرم ریزد. از این ترسم که بعد از من. گلم را دیگری بوسد)

(یکی بود یکی نبود. زیر این سقف کبود. یه غریب آشنا. دل و جونمو ربود. اینجوری نگام نکن . گل یاس مهربون. اون غریبه خودتی . همیشه یادم بمون.)

(من تورا به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای، شاید دوست داشتن همین باشد، بی بهانه به خاطر آوردن)

گاهی وقتا نمیشه خیلی چیزا رو نوشت یا گفت

اس ام اس ها تنها خاطراتی بودن که اینجا نوشته شد!