شرح ماجرا!...

نمیدونم وقتی از اینجا برم چی میشه، چه جور میشه؟ نمیدونم باز چه اتفاقایی می افته! وقتی از رئیسمون پرسیدم احتمال اینکه بعد طرح نگهمون دارین چقده؟ گفت تا الان که صددرصد! نمیدونم وقتی طرحم تموم چکار میکنم؟ دوست دارم باز اینجا بمونم چون 4سال دانشگاهم اینجا بود 7ماهم هست که طرحم اینجاس و بعد اون باید برم اصفهان با بابااینا. توی این مدت خیلی خاطرات قشنگی داشتم خیلی اتفاقات باحالی می افتاد. همه چی برام تجربه بود با این حال چه اتفاقات قشنگ و خوب وچه بد بازم دوست داشتم اینجا کار میکردم. میدونم دلم برای همه اتفاقا همه آدمایی که باهاشون سروکار داشتم تنگ میشه. دلم برای اتاقم که هربار رئیسمون می اومد یه بهونه میتراشید از سیم تلفن بگیر تا مبل و کامپیوتر اتاقم که هی بهشون گیر میداد. برای مددجویانی که مدام میان سوال پیچمون میکنن و سرشون داد میزدیم تنگ میشه دلم واسه تا دیروقت موندن هامون توو اداره واسه توزیع خدمات تنگ میشه دلم واسه گاوهای سربندر که دوروبر اداره همیشه میدیدمشون و میترسیدم تنگ میشه حتی نونوایی سر کوچه که ازش نون میگرفتیم صبحونه میخوردیم. دلم واسه راننده های مینی بوس که داد میزدن و هربار باهاشون بحث میکردیم، دلم برای دادو فریادای رئیسمون واسه تیکه کلاماش تنگ میشه اصلا به چندتاشون آلژی گرفتم وقتی میگفت(ضعف مدیریت، جریمه نقدی، نوآوری!) همینجوری تب خال میزدیم همه مون! خلاصه که وقتی فکرشو میکنم میبینم هیچ جا توی زندگیم بهم بد نگذشته از مدرسه و دانشگاه بگیر تا ادره و فعالیتهای فرهنگی دیگه که داشتم و میرفتم. کار کردن توی این مجتمع هم یکی از اونا بود. خواهرم توی درمانگاه کار میکنه و من هربار با سرویس اون میرفتم خونه و می اومدم سرکار. توی این رفتو آمدام خیلی ها منو دیدن و تقریبا همه همکارای خواهرم منو میشناسن یعنی تا از در درمانگاه وارد میشم که بشینم منتظر خواهرم تا باهم برگردیم هی دارم سلام و احوالپرسی میکنم با همکاراش. دردسره ولی از هونجا خواستگار بازیا شروع شد. هربار که میرسیدیم خونه از خواهرم میشنیدم که آمار منو از همکارای صمیمی خواهرم میگرفتن. برادر شوهره همکار خواهرم، پسر یکی از مامانا، ویک پزشک متخصص. از بین اینا من به شوخی میگفتم دکتر بهتره و کلی واسه خودم خانم دکتر شده بودم! جدا از شوخی دکتره 40 سالش بود یعنی 16سال با من اختلاف سن داشت و به همین راحتی رد شد. اولی هم که اصلا خوشم نمی اومد. دومی هم که گفتم چون دیپلمه اس نمیخوام.

سال میگذره وسال ببر میاد. همه جریانا توم شده بود دیگه. توی این گیرودار مامانه پسر که گفتم دیپلمه اس زنگ میزنه و احوال منو هم جویا میشه! از اونجایی که دوست خانوادگی ما هم بودن ولی من تا حالا پسرشونو ندیده بودم یعنی میدونستم یه پسر داره ولی نیومده بود خونمون. و این میشه که حالا ما همدیگه رو ببینیم. من از همه جا بیخبر رفته بودم خونه خواهرم و اون پسر که پیانو و ارگ رو خوب میزد همون روز میخواست بیاد خونه ی خواهرم که به دامادمون ارگ یاد بده ارگشم اوورده بود. منم خیلی راحت بودم و نشسته بودم همونجا و گاهی کمک خواهرم پذیرایی میکردم.از اونجاییکه قضیه روتمومشدهمیدیدموازتلفن مامانش خبر نداشتم ولی برام خیلی جالب بود که پسره رو ببینم که دیدم واصلا هم هیچ احساس خاصی نداشتم. بعد از اینکه پسره برمیگرده خونه خودشون من به خواهرم میگم که اصلا خوشم نیومد ازش خیلی حزب اللهی بود و هول شده بود من از پسرای پررو خوشم میاد! اونم از اونور میره به خانوادش میگه که من سیما رو میخوام و اصرار میکنه که باهم حرف بزنیم . این بود که خانواده ها میگن حالا فقط حرف بزنین ما هم یه وقتی رو تعیین میکنیم و با هم حرفامونو میزنیم توی اتاق اتفاقی جز حرف زدن نیوفتاد! اون خیلی هول شده بود عرق میکرد ومن پررو هی میخندیدم وقتی خواسیتم صحبت کنیم بهش گفتم شما اول بگید اونم از کارش شروع کرد گفت و رسید به علاقه مندیهاش وقتی حرفاش تموم من اینجوری گفتم که اسمم سیماست فامیلم فلانه 24سالمه اون لبخند میزد بعد از اینکه خودمو بهش کامل معرفی کردم درمورد کارمم گفتم و شرایطم. اون هرچی میگفتمو قبول میکرد اصلا بهش میگفتم بمیر هم همونجا اینکارو میکرد خلاصه من یهو دراومدم گفتم احساس میکنم اون احساسی رو که باید بینمون باشه نداریم اونم متعجب داشت بهم زل میزد هول شده بود بم گفت من باید چیکار کنم که شما اینو نگید؟! راستش خیلی دلم سوخت براش ولی براش توضیح دادم که من هر احساسی رو داشته باشم خیلی راحت بیان میکنم و شما هم نباید ناراحت بشین بعد از اون صحبت کردن من یکم ازش خوشم اومد بعد که فکر کردم دیدم شب اول بخاطر پیرهنی که پوشیده بود میگفتم حزب الهیه ورنگش هم آبی نفتی بود که بهش نمی اومد زیاد ولی شب بعد پیرهن آبی روشن پوشیده بود وازحرفاییکه میزد هم متوجه شدم اصلا حزب الهی نیست که هیچ از منم قرتی تره !

همونجا بهش گفتم شماره تلفن همدیگه رو داشته باشیم تا اگه سوالی داشتیم از هم بپرسیم اونم استقبال کرد و بعدن توی اس ام اس هاش بهم میگفت خیلی تو ذوقم زدی وقتی گفتی هیچ احساسی ندارم. ومیگفت وقتی اولین جلسه شروع کردی خودتو معرفی کردی یه بنام خدایی هم اولش ضمیمه اش میکردی ویهم میگفت خیلی باحال حرف میزنی دوست داره همینجوری جلوش بشینم براش حرف بزنم! خودش همون جلسه اول فهمید که چقد دختر یه دنده ای هستم دیگه باهام راحت شده بود و همه چیشو بعداز اینکه به مامانش میگفت به من میگفت! و سر همین مسئله هم همیشه بهش گیر میدادم که چرا حرفاییکه بینمون زده میشه رو به مامانت میگی؟!

متوجه شدم که خیلی به مامانش وابسته هست و هیچ رقمه هم نمیشد کاریش کرد البته خودش میگفت که دیگه نمیگه ولی از حرفای مامانش متوجه میشدم که گفته. بعد از اونم من بهش جواب قطعی نداده بودم و فقط گفتم میخوام بیشتر بشناسمت بیشتر شناختن همان و خوشم آمدن همان.

بعد که دیدم نمیشه، من با خانوادم میخواستم واسه همیشه برم اصفهان زندگی کنم و اون کارش خوزستان بود منم دیگه تحمل گرمای خوزستان و سیلو گردوخاکشو نداشتم گفتم اینجا نمیتونم بمونم و میخوام حتما برم اصفهان کنار خانوادم باشم!

خوب نمیشد پسری که کارش اینجا بود یه دفه بیاد اصفهان واین یه ریسک بزرگ بود که یا کارشو از دست میداد میاومد با یه سرمایه واسه خودش کار بازاری راه می انداخت که من اصلا از پسریکه کار بازاری داشته باشه خوشم نمیاد یا اینکه هم میگشت دنبال کاریکه درآمد خوبی داشته باشه. اون امسال میخواد کنکور شیمی بده و اگه لیسانسشو بگیره توی همون شرکت کارش براش بهتر میشد. دیگه منم گفتم تا زمانیکه وضعیت نقل مکان ما به اصفهان و کنکور شما و کار توی اصفهان مشخص نیست جوابی بهتون نمیدم و اگه الان جواب میخواین جواب منفیه . این شد که دیگه باهاش رابطه ندارم ولی خاطراتش گاهی میاد سراغم و حرفایی که میزد راستش پسر باحالی بود مثل خودم و من همش میگم اگه باهاش ازدواج میکردم هیچ وقت جدی زندگی نمیکردیم و همش خنده و شوخی بود. اصلا خودمو درگیر نمیکنم و فکر میکنم که خیلی کارا دارم که قبل ازدواج باید انجام بدم و نمیتونم به کسی رسیدگی کنم و این کم توجهی ممکنه برای طرف مقابلم سوء تعبیر بشه.

بماند که چند بار اومدو رفت تا تونست نظر منو به خودش جلب کنه و آخرشم انگار قسمت نبود ولی گفت که همه سعی خودمو میکنم ، حالا منم تا اون وقت اگه ازدواج نکردم و اون تونست کاری کنه شاید قبول کنم ولی گفتم که اگه کسی دیگه مد نظرتونه برید خواستگاریش و فعلا روی من حساب نکنه چون معلوم نیست بعدن چی پیش بیاد. اصلا شاید تو رفتی دانشگاه اونجا دختری رو دیدی و عاشقش شدی وقتی اینو بهش میگفتم بدش می اومد و هی میگفت داری اذیتم میکنی و من هیچ دختری رو به جز تو باهاش ازدواج نمیکنم. البته میدونم که اینا همش حرفه ولی میترسم یه بلایی سر خودش بیاره ومنم که حسسسسسساسسس.

دیگه اینم از این جریان که دوست داشتم اینجا ثبتش کنم

یاحق

باز آمدم!

سلام

جواب منفی دادم

برگشتیم دنیای مجردی و عشق

دو دلی...

مرسی بابت تبریکاتتون ولی هنوز جریانم توو هوا معلقه نمیدونم چطور بگم ولی اینکه من قبولش کنم یا نه هنوز مشخص نیست

چون یه سری مسایل رو نمیتونم باهاشون کنار بیام

هنوز هیچ جواب قطعی ندادم و هنوز نمیدونم تصمیم درست چیه؟

راستش پسر بدی نیست ولی منم زیاد نمیشناسمش و همین کار رو سخت تر میکنه

شاید بگین خوب باهم ارتباط داشته باشین یا  نامزد کنین تا بیشتر همو بشناسین و از این حرفا

ولی من ترجیح میدم برم پیش یه مشاور که بی طرفه

حرفامو بهش بگم و میدونم اون اصلا نمیگه که من قبولش کنم یا نه

ولی حداقل با حرفاش بیام فکر کنم بفهمم  آقا جان ما به درد هم میخوریم یا نه

طرف  خیلی آدم روشنفکریه و امیدوارم اگه جوابم هر چی بود بتونه کنار بیاد

اصلا دلم نمیاد دل کسی رو بشکونم ولی خوب حق داریم ما هم.

به هر حال خبر خاصی نیست فعلا

یاحق...

گاهی...

گاهی گمان نمیکنی و میشود

گاهی نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود

گاهی بساط عشق، خودش جور میشود

گاهی به صد مقدره ناجور میشود

گاهی گدای گدایی و چاره نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود...

سلام دوستان خوب اینترنتی.... من خوبم ،مرسی ،و ببخشید اگه نگرانتون کردم

این روزا دیگه ما داریم میبینیم بزرگ شدیم و باید بریم سر خونه زندگی خودمون

الانم سر خونه زندگیمون هستیم ولی از اون لحاظ منظورمه که همسر اختیار کنی و بشی مال یکی

خیلی سخته که بخوای متعلق به یه نفر باشی و سعی کنی یا حواستو جمع کنی که حساسیتشو برانگیخته نکنی

خیلی سخته احساس کنی دیگه بزرگ شدی و قرتی بازیاتو بذاری کنار

خیلی سخته فکر کنی دیگه فقط باید با یه نفر باشی یا همه چیزتو بهش بگی

و خیلی سخته هنوز تکلیف خودتو ندونی و دلت بخواد همینجوری مجرد بمونی

خیلی سخته نمیخوای باور کنی که آقا من بزرگ شدم

خیلی سخته یه سری مسئولیت رو بخوای به عهده بگیری

خیلی سخته عشق زیاد کسی رو ببینی و همش درگیر باشی

اصلا اینا رو گفتم بدونین ما هم کم کم داریم میریم و نامزد بازیامون داره کم کم شروع میشه

از یه طرف خوشحالم و از یه طرف گنگ

به هر حال تبریکات شما رو پذیراییم

یه مدت که نبودم درگیر کار بودم از اونورم ای دی اس الم رو باید تمدید کنم الان دیگه با کارت وصل شدم دلم واسه اینجا تنگ شده بود

مطلب از پیش نوشته شده برای تعریف جریانم نداشتم. سر فرصت که نوشتم میذارم توی وبلاگ که هم شما بخونین و هم خودم بعدها

دوستتون دارم