سلام ميدونم خيلي وقته كه نيومدم سراغ وبلاگم با اينكه كلي خاطره داشتم نتونستم بيام چون تا الان تلفن شركتي ما قطعه استفاده از شهري هم تنها زماني كه كسي خونه نباشه وبا تلفن كار نداشته باشه من اعصابم خيلي خورده چون بابام تا حالا چند بار درخواست داده كه بيان تلفن رو درست كنن ولي نيومدن خيلي تنبلن اين مخابراتيا اصلا چه كاره ان اينا؟؟؟دوستان اگه ميبينين من دير به دير آف ميذارم يا آپ ميكنم ببخشيد ديگه چاره اي نيست بايد صبر كنم آخه بابام ديگه يادش رفته كه دوباره درخواست بده منم كه از بس بهش گفتم تابلوو شدم سعي ميكنم هر جور شده بيام نت وارتباطم رو با شما حفظ كنم.
يادتونه توو پست قبلي نوشتم 13 اسفند دارم ميرم اردو مشهد؟يادتونه گفتم قراره چادر بزنيم؟ آقا اونجا يه گروهي بوديم كه چادر نميزديم هيچي هم بهمون نگفتن كه هيچ همه مانتو كوتاه مغنه ها عقب ووو خيالمون راحت شد خيلي خوش گذشت جاتون خيلي خالي بود با اينكه من تابستون هر سال ميرم مشهد ولي اينبار چون با بچه ها رفتيم اونم مجردي خيلي باحال بود حال ميكرديم تا نصف شب مجردي بيرون بوديم .
خاطراتم از اردو زياده فراوون ولي من چند تاشونو مينويسم يه شب با بچه ها قرار بود بريم بازار 17 شهريور قبلش باروون نم نم ميزد من گفتم بچه ها چتر بيارم اونام گفتن نه نميخواد ولي من بردم يه حسي بهم گفت كه باروون شديد ميشه خلاصه رفتيم خريدامونو كرديم كه يهو بارون شديد همراه باد خيلي سردوسوزناك شروع شد لباس گرم هم كم پوشيده بوديم ديگه داشتيم ميلرزيديم صداي دندونامون كه به هم ميخورد به وضوح شنيده ميشد خلاصه گفتيم برگرديم رفتيم سر خيابون منم چتر باز كرده بودم يهو يه باد كه نه طوفان تندي وزيد و چتر من برگشت توو هوا تمام پسرا كنار خيابون زدن زير خنده حالا نخندوكي بخند خودمم مرده بودم از خنده كه يهو مغنه ام از سرم افتاد ديگه دل و رودمون زده بود بيروون خيس آب شده بوديم يه ماشين دربست گرفتيم رفتيم هتل واقعا خيلي وحشتناك بود نزديك بود باد ببرمون ولي خيلي خنده دار بود وخاطره ي به جا موندني و خنده دار همه بچه ها شده بود تا روز آخر كه ميخواستيم برگرديم هم هر كس بهش فكر ميكرد خنده اش ميگرفت حتي همين روزام كه بچه ها زنگ ميزنن ميگن سيما يادته چترت برگشت بعد مغنه ات افتاد خيلي باحال بود. خاطره ديگه ام هم مربوط ميشه به بازار رضا كه تابلو شده بوديم از بس رفتيمو برگشتيم اونجا خيلي باحال بود تقريبا تموم مغازه ها رو بلد شده بوديم تا بقيه رو گم ميكرديم زنگ ميزديم ما در مغازه فلاني هستيمو اونام خودشونو ميرسوندن به ما، مشهدي ها وقتي مي فهميدن مال خوزستانيم تخفيف كم ميدادن ميگفتن بچه هاي خوزستان پولدارن همه شركتي ان وخلاصه كلي زبون ميريختيم تا كمترش ميكردن واسه هر چي بود همه با هم يه گروه ميشديم ميرفتيم چونه ميزديم فكرشو كنين حتي واسه باقله هم چونه ميزديم!!!
خلاصه زمان يادمون رفته بود وقتي به درب خروجي رسيديم رفتيم بيرون ديديم هوا تاريك شده ساعتمونو نگاه كرديم ديديم 5/11 شده سريع حركت كرديم سمت هتل توو راهمون يه چاي خانه تو زير زمين بود كه قليونم داشتن با بچه ها گفتيم بريم يه دونه بگيريم همه از همون بكشيم از پله ها كه رفتيم پايين ديديم پره دود هيچي معلوم نيست يه عالمه مرد با قيافه هاي خلاف و وحشتناك نشسته بودن رو تخته ها كه با ورود ما همينجور زل زده بودن بهمون همه وحشت زده دويدن بالا از اونجام با دو رفتيم سمت هتل تا شب هم خوابمون نبرد اون قليون كه بوش تا بيرون مي اوومد هم موند به دلمون. قرار گذاشتيم فردا صبح بريم طرقبه اونجا هم ديزي هم قليون بود ولي فرداش چون تا نصفه شب بيدار بوديم كسي بيدار نشد برنامه مون هم كنسل شد تازه مسئولمونم كه با خبر شد گفت كسي نبايد بره اونجا هوا سرده ممكنه اتفاقي بيافته منم مسئوليت دارم ..
ديگه هيچي همه ساعت 12 بيدار شدن رفتيم به بقيه هم گفتيم بريم 4 طبقه كه اگه اشتباه نكنم چند تا خيابون پايين تر از فلكه برق بود روزاي آخر اردو بود ما هم پول زيادي نمونده بود برامون اونجا همه جنسا گرون بود دوستم ميخواست مانتو بخره منم چون هوا سرد بود باد سرد به سرم خورده بود و سرم درد ميكرد حوصله حرف زدن نداشتم وقتي اون مانتو ها رو پرو ميكرد ميداد به من كه بگم سايز ديگه شو بهش بدم وقتي پسره ميپرسيد چطور بود با دستم مثلا نشون ميدادم كه مانتو كوتاه بود، گشاد بود ووو اونم هي ميخنديد ميگفت شما چقدر پانتوميمتون خوبه منم كه حوصله نداشتم گفتم آره دانشجو هنر هاي تجسمي هستم!!!
خلاصه خاطرات زياد بود ولي من همين چند تا رو نوشتم تو قطار موقع برگشت با بچه ها تو كوپه خودمون جمع ميشديم يكي از بچه ها مال سربندر بود ولي اصليتش كردي بود واسمون آواز كردي خوند بعدشم با هم ترانه ميخونديمو مسخره بازي ميكرديم ناهاروشاممون هم نون پنيروخياروگوجه بود من تو خونه اينجور غذا دوست ندارم ولي اونجا با بچه ها خيلي چسبيد همه با دست پنير له ميكردن بين راه هم قطار مي ايستاد قم كه ايستاد خيلي باحال بود با اون آخوندا.... ديگه صف دستشويي ها هم كه پر بود و باب آشنايي همه ما شده بود فقط شبا جرات نميكرديم از كوپه بريم بيرون چون پسرا تهديدمون كرده بودن كه شب حسابتون رو ميرسيم ماهم ميرفتيم تو كوپه دروقفل ميكرديم هر كي حتي مهماندار هم در ميزد باز نميكرديم كلي هم ميخنديديم بعد از اينا همه هم كه بگذريمو رسيديم خونه هامون اونم 22 اسفند فرداش تولد من بود يه جشن كوچيك وخودموني با مشاركت پوريا خيلي خوش گذشت پوريا دستشو كرد تو كيك كلي كثيف كاري كرد شمع تولدرو با من فوت كرد و كيك رو با من بريد تو همه عكسا هم يا قيافه متعجب گرفته يا چشمش دنبال خوراكي هاست وقتي ميديد بقيه دست ميزنن با دادو فرياد دست ميزد معلوم بود خيلي بهش خوش ميگذره همش هم ميگفت ماما، بابا، دد ،
سرمو خورده بود تازه 4 روز بعدشم تولد مامانش بود كه بازم حضور فعال داشت. خوب من شمع 21 سالگي مو خاموش كردم و وارد 22 سالگي شدم اصلا بهم نمياد مگنه؟ به قول دوستم برم هاي لايت كنم يكم قيافم مسن تر بشه!! اصلا همون 19،20 سالمه كي به كيه؟؟!
و اما سال 86...سال خوك...
امسال خانواده ما خواهرم اينا خالم اينا داييم اينا با چند نفر ديگه از 29 اسفند رفتيم بوشهر واسه تحويل سال هم توو چادر بوديم همه هم خواب بودن هوا خيلي سرد بود بوشهر خيلي خوش گذشت من اولين بار بود كه ميرفتم جاهاي مختلف اونجا رو رفتيم پارك شغاب،خليج فارس،ليان،با چند تاي ديگه كه اسمشونو يادم نيست نيروگاه اتمي هم رفتيم آدماش خيلي باحالو باكلاس بودن گروههاي هلال احمر هم همه جا آماده باش راهنماي مسافرين بودن گشت دريايي با كشتي تند رو كاتاماران هم بود كه بليطش 4 هزار تومن بود جشنواره خليج فارس هم كه تو دلوار بود رفتيم كه كنار منزل رئيسعلي دلوار و اونجا هم سفره هفت سين رو گذاشته بودن خيلي قشنگ بود اونجا چند تا عكس گرفتيم يه اسبي هم بود كه پوريا سوارش شد باهاش عكس گرفت شب دوم ما چادر كرايه كرديم مكانش هم انتهاي بلوار چمران ميدان نيروي انتظامي محل اسكان مهمانان نوروزي بود كه دم در ورووديش نمايشگاه صنايع دستي وسوغات وغذاهاي محلي بود از اونجا آش دوغ گرفتيم خلاصه تو راه برگشت هم پنير نخل ميفروختن كه اونجا ماشينا رو پارك كرديم و پنيرنخل و خارك خريديم ولي من دوس نداشتم بوشهري ها خيلي مهربون و خوش اخلاق بودن كنار دريا هم همه ماهيگيري ميكردن ما هم كنارشون مينشستيمو نگاه ميكرديم شهرستان دشتستان هم رفتيم كه اونجا ناهار مرغ كباب كرديم ومن مرغا رو سيخ زدم دستم هم با استخون يكي از مرغا زخم شد و بهونه اي شد واسه كار نكردن من اونجاپشه كوره ها خوردنم قبل از اينكه برگرديم خونه گناوه هم رفتيم و من اونجا كلي خريد كردم يه شب هم يكي از كلاس هاي مدرسه غير انتفاعي باقرالعلوم رو كرايه كرديم شبي 15 هزار تومن كه يكي از اقوام رفته شيراز اونجا يه خونه با تمام امكانات رو شبي 15 تومن كرايه كرده ولي خوب هر چي باشه ما خوب و مناسب خريد كرديم نسبت به اونا!!!(خوش بيني من) مثل اون پست قبليم بازم ميگم سالي كه نكوست از بهارش پيداست و من همش مسافرت بودم احتمالا تا آخر سال هم مسافرتم !!! بدبختي من كه امسال تاارديبهشت 2 تا عروسي مهم داريم درس هم نخوندم اين مامانم هم هي مياد ميگه سيما كي ميخواي شروع كني درس خوندن استراحتتو كردي مسافرتتو رفتي ديگه چي ميخواي؟ همين الانم اوومد بالا سرم گفت تو ميري اهواز يا مي موني درس بخوني ؟ چون قراره واسه عيد ديدني بريم يه سر به اهوازيامون بزنيم منم گفتم كه ميام .خوب ديگه اينم از اين ديگه خيلي شد فقط يه چيز ديگه دختر يكي از فاميلا كه اومده بود عيد ديدني خونمون بهش گفتم مهدكودك ميري؟ با لهجه بچه گونه كه ميخواست عين بزرگترا حرف بزنه گفت نه، هنوز كه بزرگ نشدم!!!گفتم پس كي بزرگ ميشي؟ گفت هنوز زوده كوچولوام!!! خوبه والله
ديگه هيچي برم تا بعد ميام فعلا یا حق
قربون همتون برم دوستتون دارم باباي