دو بحث دو انتقاد...

مراسم مصافحه...

اي بابا اين مراسم ماچ و روبوسي كلي آدما رو كلافه ميكنه يه روزي روزگاري بود كه احوالپرسي با يك دست دادن ساده تموم ميشد بعد اين احوالپرسي ها معانقه شد يعني در آغوش گرفتن و روبوسي و چندين بوسه و ماچ لپي ردوبدل كردن! بابا جان يه دست دادن و يه بوسه ساده كافيه،چرا يه دست دادن سلام عليكي شده سه چهار تا بوسه طولاني؟ تازه بعضي ها هم بجاي سه چهار بوسه چندين بوسه به يغما ميبرند پشت سر هم به شدت آبدار بعدشم مصافحه و دست دادن طولاني بود كه طرف مشتاق چندين دقيقه كمر و ستون فقرات را مي فشرد و ديسك كمرش را به طريق مختلف مي انداخت تا دو هفته اي بر تخت ارتوپدي بخوابه. پدر جان! گلم! يك دست دادن كافيه ما كه قصد زورآزمايي نداريم!!!

 

 

گذري  بر فيلم 300...

فيلم 300 آبروي ما رو نمي بره  آبروي ما وقتي از بين ميره كه براي شناختن امانتهاي نهفته در خاك اين وطن نيازمند ديگرانيم. همه ي آدما هميشه از نگاه به دور از انصاف ديگران به خود آزرده ميشن تا چه برسه به برداشتي نادرست از وطن آدمي. پيشنهاد من اينه كه اگه ايرادي به فيلمي آمريكايي دارن اين ايرادها رو با نگاهي گسترده تر جدا از شيوه زندگي آمريكايي، متوجه تمامي صنعت سينماي در مجموع تجاري يا همون بازاري آمريكا بكنن  به نظرم شخصيت هاي آمريكايي و جهاني كه براي تفريح مشتريان سطحي نگر آمريكايي به استهزا گرفته شده ان كم نيستن. آمريكايي ها گر چه تعداد معدودي فيلم هاي خوب ارائه ميدن ولي در كل سينماي آمريكايي بسيار بد اخلاق است شما خودتون خيلي از فيلماي ترسناك و بي ارزش و به دور از واقعيت آمريكايي رو ببينين كه چقدر در آمريكا طرفدار داره (مخاطبان ساده لوح و بيشمار) و همينجور با هزينه هاي بالا و بر پايي اسكار به خودشون جايزه ميدن و به به و چه چه راه مي اندازن. من نميگم نسبت به ديد آمريكايي ها بي تفاوت باشيم ميگم زياد آب به آسياب دشمن نندازيم وهمه ميدونين كه 300 يه فيلم سفارشي از سوي دشمن هاي ايرانه و ما با بي اعتنايي به آنها تيرشونو به سنگ ميزنيم ...

مطمئن باشيد كه در هيچ كجاي دنيا حتي آمريكا انسان با شعور فيلم 300 رو مثل هزار تا سريال و فيلم و كارتون آمريكايي جدي نميگيره .

پس بياين از اين يادگارهاي وطنمون و فرهنگ ملي و ميراث گذشتگانمون به خوبي پاسداري كنيم و حتي نذاريم حشرات و گياهان ما رو ديگران شناسايي كنن!

 

يا حق    باباي

چرا زنان دروغ می گویند...

لطيفه اي ازآدم وحوا...

صبح هنگام است و خورشيد عالمتاب نور حياتبخش خود را به زمين خاكي ارزاني داشته است زندگي يكنواخت است حوا در كنار آدم فكر ميكند كه شوهرش نسبت به هر چيز،نسبت به طبيعت و حتي حيوانات حسادت ميكند روزي كه آدم شكار قوي هيكلي را بر شانه ها نهاده بود زن خود را غرق در تفكر ديد و از او پرسيد:عزيزم به چه فكر ميكني؟حوا جواب داد: به قوت بازو و هيكل زورمند تو فكر ميكردم و از اينكه تحت حمايت تو هستم به خود مي بالم آدم گفت:نه،تو به چيز ديگري فكر ميكردي دوست دارم كه راستش را به من بگويي تو معمايي هستي كه نميتوانم آنرا به آساني حل كنم آدم اينرا گفت وسر به زير انداخت و رفت. حوا غمگين و ناراحت نشسته بود و به اين فكر ميكرد كه چرا آدم حرفهاي او را باور نميكند.حوالي ظهر بود كه آدم از دور پديدار شد موهاي آويخته وبلندش را جمع كرده و ريش درازش را شانه زده وپوست ببر تازه اي بر خود آويخته بود. حوا به استقبالش رفت وگفت:تو چقدر قشنگ شده اي، نميداني كه چقدر دوستت دارم . آدم به جاي اينكه همسرش را در آغوش بگيرد،ابروان پر پشت خود را گره كرده و گفت: الان مرا براي زيبايي ام دوست داري،درحاليكه صبح مرا براي قدرت و نيرومندي ام دوست داشتي. حوا،حس ميكنم كه تو داري مرا گول ميزني و دروغ ميگويي. بي اختيار قطره اشكي از چشمان حوا سرازير شد او اصلا قصد دروغ گفتن نداشت اصلا از دروغ بدش ميآمد. بعد از ظهر كه آدم و حوا در خواب بودند ناگهان احساس درد شديدي كرد واز خواب پريد.حوا دلش نمي آمد كه شوهرش را كه در خواب ناز فرو رفته بود بيدار كند. اما ناگهان آدم از خواب پريد وپرسيد: چرا بيدار شده اي؟ حوا گفت: سرم يكمرتبه درد گرفت. آدم به سراغ گياهاني كه دواي سر درد بودند رفت و دسته اي ازآنها را چيد و به حوا داد. حوا با قيافه اي خندان رو به شوهرش كرد و گفت:آدم، من دوستت دارم چون دل مهرباني داري.همين چند لحظه پيش هم خواب ترا ميديدم.آدم سري تكان داد وگفت:

حوا من به دروغ هاي تو عادت كرده ام.حوا نااميد و غمگين سر به زير انداخت آدم بار ديگر به خواب رفت كه ناگهان صدايي در گوش حوا پيچيد كه ميگفت: مگر مجبوري راستش را بگويي كه آدم باور نكند؟ به او دروغ بگو،آدم موجودي است كه فقط دروغ را باور ميكند.با فرا رسيدن شب،حوا تصميم گرفت تا براي نخستين بار فكر آدم را ازخود دور كند و انديشيد كه حيواني را بكشد و از پوستش لباس تازه اي براي خود درست كند،حيواني خوش پوست كه چشم هر كس را خيره سازد. حوا در اين فكر بود كه آدم به او نزديك شد و پرسيد:عزيزم به چه فكر ميكردي؟ نزديك بود كه حوا به او بگويد قصد چه كاري را داشته اما ناگهان به ياد صدايي كه شنيده بود افتاد كه ميگفت:آدم فقط حرفهاي دروغ را باور ميكند و به همين دليل گفت: به تو فكر ميكردم چون هيچ وقت از خيال من دور نميشوي. حوا فكر كرد كه آدم اينبار هم حرفهاي هميشگي را خواهد زد اما بر خلاف تصور او،آدم درحاليكه چهره اش از هم شكفته شده و سر حوا را در دست هاي خود گرفته بود،گفت:حق با تو است.تو هيچ وقت به من دروغ نمي گويي.آدم خوشحال بود. او هيچ وقت حرفهاي حوا را باور نميكرد مگر هنگامي كه به او دروغ ميگفت. از اين روست كه قرن ها گذشته و دختران حوا به دروغ عادت كرده اند، چرا كه فكر ميكنند مردان آنها از شنيدن حقيقت دلگير و غمگين ميشوند. قرن هاست كه دختران حوا حقيقت را در دل پنهان كرده و بر زبان نياورده اند...

 يا حق      باباي

از اردو تا تولد...تا سال 1386

سلام ميدونم خيلي وقته كه نيومدم سراغ وبلاگم با اينكه كلي خاطره داشتم نتونستم بيام چون تا الان تلفن شركتي ما قطعه استفاده از شهري هم تنها زماني كه كسي خونه نباشه وبا تلفن كار نداشته باشه من اعصابم خيلي خورده چون بابام تا حالا چند بار درخواست داده كه بيان تلفن رو درست كنن ولي نيومدن خيلي تنبلن اين مخابراتيا اصلا چه كاره ان اينا؟؟؟دوستان اگه ميبينين من دير به دير آف ميذارم يا آپ ميكنم ببخشيد ديگه چاره اي نيست بايد صبر كنم آخه بابام ديگه يادش رفته كه دوباره درخواست بده منم كه از بس بهش گفتم تابلوو شدم سعي ميكنم هر جور شده بيام نت وارتباطم رو با شما حفظ كنم.

يادتونه توو پست قبلي نوشتم 13 اسفند دارم ميرم اردو مشهد؟يادتونه گفتم قراره چادر بزنيم؟ آقا اونجا يه گروهي بوديم كه چادر نميزديم هيچي هم بهمون نگفتن كه هيچ همه مانتو كوتاه مغنه ها عقب ووو خيالمون راحت شد خيلي خوش گذشت جاتون خيلي خالي بود با اينكه من تابستون هر سال ميرم مشهد ولي اينبار چون با بچه ها رفتيم اونم مجردي خيلي باحال بود حال ميكرديم تا نصف شب مجردي بيرون بوديم .

خاطراتم از اردو زياده فراوون ولي من چند تاشونو مينويسم يه شب با بچه ها قرار بود بريم بازار 17 شهريور قبلش باروون نم نم ميزد من گفتم بچه ها چتر بيارم اونام گفتن نه نميخواد ولي من بردم يه حسي بهم گفت كه باروون شديد ميشه خلاصه رفتيم خريدامونو كرديم كه يهو بارون شديد همراه باد خيلي سردوسوزناك شروع شد لباس گرم هم كم پوشيده بوديم ديگه داشتيم ميلرزيديم صداي دندونامون كه به هم ميخورد به وضوح شنيده ميشد خلاصه گفتيم برگرديم  رفتيم سر خيابون منم چتر باز كرده بودم يهو يه باد كه نه طوفان تندي وزيد و چتر من برگشت توو هوا تمام پسرا كنار خيابون زدن زير خنده حالا نخندوكي بخند خودمم مرده بودم از خنده كه يهو مغنه ام از سرم افتاد ديگه دل و رودمون زده بود بيروون خيس آب شده بوديم يه ماشين دربست گرفتيم رفتيم هتل واقعا خيلي وحشتناك بود نزديك بود باد ببرمون ولي خيلي خنده دار بود وخاطره ي به جا موندني و خنده دار همه بچه ها شده بود تا روز آخر كه ميخواستيم برگرديم هم هر كس بهش فكر ميكرد خنده اش ميگرفت حتي همين روزام كه بچه ها زنگ ميزنن ميگن سيما يادته چترت برگشت بعد مغنه ات افتاد خيلي باحال بود. خاطره ديگه ام هم مربوط ميشه به بازار رضا كه تابلو شده بوديم از بس رفتيمو برگشتيم اونجا خيلي باحال بود تقريبا تموم مغازه ها رو بلد شده بوديم تا بقيه رو گم ميكرديم زنگ ميزديم ما در مغازه فلاني هستيمو اونام خودشونو ميرسوندن به ما، مشهدي ها وقتي مي فهميدن مال خوزستانيم تخفيف كم ميدادن ميگفتن بچه هاي خوزستان پولدارن همه شركتي ان وخلاصه كلي زبون ميريختيم تا كمترش ميكردن واسه هر چي بود همه با هم يه گروه ميشديم ميرفتيم چونه ميزديم فكرشو كنين حتي واسه باقله هم چونه ميزديم!!!

خلاصه زمان يادمون رفته بود وقتي به درب خروجي رسيديم رفتيم بيرون ديديم هوا تاريك شده ساعتمونو نگاه كرديم ديديم 5/11 شده سريع حركت كرديم سمت هتل توو راهمون يه چاي خانه تو زير زمين بود كه قليونم داشتن با بچه ها گفتيم بريم يه دونه بگيريم همه از همون بكشيم از پله ها كه رفتيم پايين ديديم پره دود هيچي معلوم نيست يه عالمه مرد با قيافه هاي خلاف و وحشتناك نشسته بودن رو تخته ها كه با ورود ما همينجور زل زده بودن بهمون همه وحشت زده دويدن بالا از اونجام با دو رفتيم سمت هتل تا شب هم خوابمون نبرد اون قليون كه بوش تا بيرون مي اوومد هم موند به دلمون. قرار گذاشتيم فردا صبح بريم طرقبه اونجا هم ديزي هم قليون بود ولي فرداش چون تا نصفه شب بيدار بوديم كسي بيدار نشد برنامه مون هم كنسل شد تازه مسئولمونم كه با خبر شد گفت كسي نبايد بره اونجا هوا سرده ممكنه اتفاقي بيافته منم مسئوليت دارم ..

ديگه هيچي همه ساعت 12 بيدار شدن رفتيم به بقيه هم گفتيم بريم 4 طبقه كه اگه اشتباه نكنم چند تا خيابون پايين تر از فلكه برق بود روزاي آخر اردو بود ما هم پول زيادي نمونده بود برامون اونجا همه جنسا گرون بود دوستم ميخواست مانتو بخره منم چون هوا سرد بود باد سرد به سرم خورده بود و سرم درد ميكرد حوصله حرف زدن نداشتم وقتي اون مانتو ها رو پرو ميكرد ميداد به من كه بگم سايز ديگه شو بهش بدم وقتي پسره ميپرسيد چطور بود با دستم مثلا نشون ميدادم كه مانتو كوتاه بود، گشاد بود ووو اونم هي ميخنديد ميگفت شما چقدر پانتوميمتون خوبه منم كه حوصله نداشتم گفتم آره دانشجو هنر هاي تجسمي هستم!!!

خلاصه خاطرات زياد بود ولي من همين چند تا رو نوشتم تو قطار موقع برگشت با بچه ها تو كوپه خودمون جمع ميشديم يكي از بچه ها مال سربندر بود ولي اصليتش كردي بود واسمون آواز كردي خوند بعدشم با هم ترانه ميخونديمو مسخره بازي ميكرديم ناهاروشاممون هم نون پنيروخياروگوجه بود من تو خونه اينجور غذا دوست ندارم ولي اونجا با بچه ها خيلي چسبيد همه با دست پنير له ميكردن بين راه هم قطار مي ايستاد قم كه ايستاد خيلي باحال بود با اون آخوندا.... ديگه صف دستشويي ها هم كه پر بود و باب آشنايي همه ما شده بود فقط شبا جرات نميكرديم از كوپه بريم بيرون چون پسرا تهديدمون كرده بودن كه شب حسابتون رو ميرسيم ماهم ميرفتيم تو كوپه دروقفل ميكرديم هر كي حتي مهماندار هم در ميزد باز نميكرديم كلي هم ميخنديديم بعد از اينا همه هم كه بگذريمو رسيديم خونه هامون اونم 22 اسفند فرداش تولد من بود يه جشن كوچيك وخودموني با مشاركت پوريا خيلي خوش گذشت پوريا دستشو كرد تو كيك كلي كثيف كاري كرد شمع تولدرو با من فوت كرد و كيك رو با من بريد تو همه عكسا هم يا قيافه متعجب گرفته يا چشمش دنبال خوراكي هاست وقتي ميديد بقيه دست ميزنن با دادو فرياد دست ميزد معلوم بود خيلي بهش خوش ميگذره  همش هم ميگفت ماما، بابا، دد ،

سرمو خورده بود تازه 4 روز بعدشم تولد مامانش بود كه بازم حضور فعال داشت. خوب من شمع 21 سالگي مو خاموش كردم و وارد 22 سالگي شدم اصلا بهم نمياد مگنه؟ به قول دوستم برم هاي لايت كنم يكم قيافم مسن تر بشه!! اصلا همون 19،20 سالمه كي به كيه؟؟!

و اما سال 86...سال خوك...

امسال خانواده ما خواهرم اينا خالم اينا داييم اينا با چند نفر ديگه از 29 اسفند رفتيم بوشهر واسه تحويل سال هم توو چادر بوديم همه هم خواب بودن هوا خيلي سرد بود بوشهر خيلي خوش گذشت من اولين بار بود كه ميرفتم  جاهاي مختلف اونجا رو رفتيم پارك شغاب،خليج فارس،ليان،با چند تاي ديگه كه اسمشونو يادم نيست نيروگاه اتمي هم رفتيم آدماش خيلي باحالو باكلاس بودن گروههاي هلال احمر هم همه جا آماده باش راهنماي مسافرين بودن گشت دريايي با كشتي تند رو كاتاماران هم بود كه بليطش 4 هزار تومن بود جشنواره خليج فارس هم كه تو دلوار بود رفتيم كه كنار منزل رئيسعلي دلوار و اونجا هم سفره هفت سين رو گذاشته بودن خيلي قشنگ بود اونجا چند تا عكس گرفتيم يه اسبي هم بود كه پوريا سوارش شد باهاش عكس گرفت  شب دوم ما چادر كرايه كرديم مكانش هم انتهاي بلوار چمران ميدان نيروي انتظامي محل اسكان مهمانان نوروزي بود كه دم در ورووديش نمايشگاه صنايع دستي وسوغات وغذاهاي محلي بود از اونجا آش دوغ گرفتيم  خلاصه تو راه برگشت هم پنير نخل ميفروختن كه اونجا ماشينا رو پارك كرديم و پنيرنخل و خارك خريديم ولي من دوس نداشتم بوشهري ها خيلي مهربون و خوش اخلاق بودن كنار دريا هم همه ماهيگيري ميكردن ما هم كنارشون مينشستيمو نگاه ميكرديم شهرستان دشتستان هم رفتيم كه اونجا ناهار مرغ كباب كرديم ومن مرغا رو سيخ زدم دستم هم با استخون يكي از مرغا زخم شد و بهونه اي شد واسه كار نكردن من اونجاپشه كوره ها خوردنم قبل از اينكه برگرديم خونه گناوه هم رفتيم و من اونجا كلي خريد كردم يه شب هم يكي از كلاس هاي مدرسه غير انتفاعي باقرالعلوم رو كرايه كرديم شبي 15 هزار تومن كه يكي از اقوام رفته شيراز اونجا يه خونه با تمام امكانات رو شبي 15 تومن كرايه كرده ولي خوب هر چي باشه ما خوب و مناسب خريد كرديم نسبت به اونا!!!(خوش بيني من) مثل اون پست قبليم بازم ميگم سالي كه نكوست از بهارش پيداست و من همش مسافرت بودم احتمالا تا آخر سال هم مسافرتم !!! بدبختي من كه امسال تاارديبهشت  2 تا عروسي مهم داريم درس هم نخوندم  اين مامانم هم هي مياد ميگه سيما كي ميخواي شروع كني درس خوندن استراحتتو كردي مسافرتتو رفتي ديگه چي ميخواي؟ همين الانم اوومد بالا سرم گفت تو ميري اهواز يا مي موني درس بخوني ؟ چون قراره واسه عيد ديدني بريم يه سر به اهوازيامون بزنيم  منم گفتم كه ميام .خوب ديگه اينم از اين ديگه خيلي شد فقط يه چيز ديگه دختر يكي از فاميلا كه اومده بود عيد ديدني خونمون بهش گفتم مهدكودك ميري؟ با لهجه بچه گونه كه ميخواست عين بزرگترا حرف بزنه گفت نه، هنوز كه بزرگ نشدم!!!گفتم پس كي بزرگ ميشي؟ گفت هنوز زوده كوچولوام!!! خوبه والله

ديگه هيچي برم تا بعد ميام فعلا یا حق

قربون همتون برم       دوستتون دارم      باباي