روز+نامه زندگی چند روزه سیما

شنبه 16/4/86

درست بعد از تموم كردن رمان معروف جين آستين بنام غرور و تعصب  رفتم اصفهان خيلي خوش گذشت ولي چون بنزين سهميه بندي شده همش با كرايه ميرفتيم اينور اونور حوصله ندارم از هيچي بگم حتي حوصله ندارم تايپ كنم نميدونم چه جور دارم اينارو مينويسم بعضي ها اوومدن گفتن تو وبلاگت چه جوره؟ خاطره ، شعر، عشقولانه، سياسي ....  راستش خودم قبل از اينكه شما بگيد اينو توو ذهنم داشتم ولي همون جور كه توو وبلاگم هم نوشتم اين وبلاگ براي خالي كردن دل مشغولي هاي منه همش كه نميشه از يه جنس باشه  من تنوع رو دوست دارم شايد ديگه كمتر به مسايل سياسي بپردازم بابا تا حالا هر چي نوشتيم هم به خيلي ها بر خورده  من اصلا به درد سياست نميخورم به قول بچه ها نويسندگيم خيلي خوبه بايد نويسنده ميشدم خدا رو چي ديدي؟ شايد در آينده اي نه چندان دور يه كتاب بنويسم بدم چاپ كنن راستي قبل از اينكه برم اصفهان رفتم اهواز پيش پوريا اينقدر شيطون شده توو يه هفته اي كه اونجا بودم خيلي بهم عادت كرده بود آخه همش پيش من بود  ياد گرفته راه بره اينقدر ذوق ميكنه تازه اسمشم ياد گرفته وقتي ازش ميپرسيم اسمت چيه؟ ميگه پوپو .

.......................................................................................................................................... 

يكشنبه 17/4/86

امروز سالگرد ازدواج مامانه پوريا يعني خواهر منه و من اولين كسي بودم كه با يه اس ام اس بهشون تبريك گفتم.

سالگرد ازدواج تو است. روز ازدواج در ميان مه هيجان ميگذرد وتو خود را غرق در ماجرايي بنام ازدواج مي يابي. در ميانه اين غوغا فرصتي نيز براي انديشيدن وجود دارد. هنوز هم همانگونه كه يكي از شخصيت هاي كتابي از سي.اس.لوئيس ميگويد:" اوج لذت زماني است كه به خاطر مي آيد."

سالگرد ازدواج نيزفرصتي مناسب است تا درنگي كرده و به دستاوردهاي سال هاي گذشته نگاهي انداخت.

زماني است كه ميتوانيد مشكلاتي كه بر آنها پيروز شده ايد وشادي هايي كه گذرانده ايد را به ياد آورده وشكر عشق بي مانندتان را به جا آوريد.

امروز از شدت بي كاري اوومدم دكور پذيرايي رو عوض كردم واز شدت خستگي ظهر خوابيدم! بعدش عصر يه سر رفتم پيش ليلا  شب هم با نانا تلفني صحبت كردم وبهش گفتم كه چقدر حوصله ام سر ميره بياد پيشم اونم گفت كه بعد از اين كه از مسجد سليمان برگشت مياد تازه ازم قول گرفت وقتي اوومد ببرمش سربندر! يه خورده عجيب بود دليلش رو نگفت بعدشم سريال چارخونه نگاه كردم آخر شب هم يه جعبه درست كردم واسه هديه اي كه براي پوريا گرفتم يه جوجه. آخه قراره فردا بياد

..........................................................................................................................................

دوشنبه 18/4/86

 امروز قراره پوريا بياد الان كه دارم اينارو مينويسم هنوز نيوومده، بعد از ناهار فيلم دزد عروسكها رو نگاه كردم و بقيه شبكه ها رو نصفه نصفه رد ميكردم رسيدم به شماعي زاده با يه خنده بلند به خودم اوومدم ظهره همه خوابن  يكم گذشت يه ترانه باحال رو رقصيدم اونجا تصميم گرفتم يه كلاسي برم و بيكار نباشم خاموش كردم رفتم دو تا لواشك جنگلي برداشتم شروع كردم خوردن و فال پاسور گرفتن: چند درصد مياد؟ چند درصد دوسش دارم؟ چند درصد دوسم داره؟ همش بد بود حوصله ام سر رفت اوومدم لاك زدم به هيچ كس هم مربوط نيست بعدش  رفتم سراغ كامپيوتر تخته نرد بازي كردم عينهو بچه ها شدم من

اوومدم سراغ دست نوشته هام نميدونم اينو كي از كجا برام نوشت اصولا دفتر من عجيب غريبه يه روز مياد مثلا  پسر پسر دايي بابات بياد بهت بگه هنوز اون نوشته منو داري؟ و تو تازه بدوني اينارو كيا واست مينويسن! يكي مثل اين كه نميدونم كي نوشته و از كجا نوشته؟

 

((اگه به عشقت ايمان پيدا كردي دست دست نكن

چون تو اين دوره زمونه خيلي ها دنبال آدم باوفا ميگردن

ضمن اينكه آدماي باوفا هم صبر و تحملشون اندازه اي داره ديگه!))

 

(( به خودت مغرور نشو_ جها پيرامون بسيار بزرگ تر از توست_ در جريان آن شناور باش و بدان قدرتي كه تو را به حركت در مي آورد بسيار قوي تر از توست!))

الان مامانم رو توو قاب در ديدم كه از بيروون اومده و ازم پرسيد برقا رفته بودن؟ منم ميگم نه خودم كولرو خاموش كردم. دارم فكر ميكنم يه خورده به سرو وضعم برسم الان مهمان مياد شايدم يه زنگ بزنم ثري با هم بريم بيروون هر چند كه خيلي بي حوصله ام فكر كنم يه دوش سرد حالمو جا بياره .

..........................................................................................................................................

 

سه شنبه 19/4/86

ديشب پوريا اومد و البته نانا. شب خودمو نانا نشسته بوديمو حرف ميزديم يه جرياناي باحال برام گفت ومن همش فكر ميكردم آدما چقدر موجودات عجيبي ان!

صبح از نظر خودم يعني همون ساعت 12 ظهر! نانا با يه تكون محكم بيدارم كرد و گفت كه به مغازه  بابا دستبرد زدن همون دزدي كردن! منم يه نيگا بش كردمو گفتم خوب حالا بذار بخوابم دوباره يهو پتو رو زدم كنار گفتم چي گفتي؟ اين بود كه بلند شدمو مرتب از مامان جريانو سوال ميكردم خوشبختانه آقا دزده همون موقع پيداش شد ديگه خوشم نمياد دربارش بگم ولي خيلي بد بود چون پسره با اون پولا به اضافه ي  دوس دخترش كه خواهره زن برادرش هم ميشد فرار كرد ! جالبه نه؟!!!

..........................................................................................................................................

 

چهارشنبه 20/4/86

امروز اتفاق خاصي نيفتاد فقط يه زنگ زدم همه فهم!(فاطي)! بهش گفتم از اردو شيراز چه خبر؟ اونم گفت كه هنوز خبري نشده و من بهش گفتم بهم زنگ زدن گفتن به جاي شيراز ميبرنمون تركيه! پاسپورت داري؟ بعدش ميريم كانادا!!! اونم كه تا اينجاش فقط داشت گوش ميداد منم فكر كردم فهميده دارم الكي ميگم بهش گفتم نظرت چيه؟ اونم موافق بود والبته به همين سادگي هم گول نخورد. تازه امروز تولد پسر عمه ام هم بود كه بهش زنگ نزدم تبريك هم نگفتم . شب هم واسه  شام خونه دايي اينا بوديم و زن دايي غذاي مورد علاقه منو زرشك پلو با مرغ درست كرد ديگه همين .

..........................................................................................................................................

 

پنجشنبه 21/4/86

امروز اصلا يادم نمياد چكارا كردم فقط ميدونم عصر رفتم بازار دوست دوران دبيرستانمو ديدم و اون بهم گفت كه چقدر تغيير كردم و نشناختم! بعدشم رفتيم كافي شاپ بستني قيفي خورديم برگشتم خونه!

..........................................................................................................................................

 

جمعه 22/4/86

ساعت 9 صبح مامان اومد بالاي سرم و گفت كه همون آقاي ق (مسئول نظارت بر امتحانات ترم گذشته مون) با زنش و برادر زنش قراره بيان و من پاشم سالاد ناهارو درست كنم منم كه اصلا حال نداشتم گفتم كه سالادو خودتون درست كنين فقط سس سالادو بذارين خودم درستش ميكنم يكم هم خونه رو مرتب كردم تا ساعت يك مهمانا اوومدن بعد از ناهار هم فيلم عروسي گذاشتيم نگاه كرديم يه فيلمي هم كه قديمي بود گذاشتيم و به قيافه هاي ضايع همديگه خنديديم!بعدش خواهرم از اصفهان زنگ زد كه ساعت 5/4 پرواز دارن وميان طرفمون ما هم كه قرار بود بريم سينما بخاطر اين نرفتيم آخر شب هم يانگوم داشت نشستيم نگاه كرديم.

..........................................................................................................................................

 

شنبه 23/4/86

امروز اولين بچه دختر دايي ام به دنيا اوومد عصر خيلي حوصله ام سر ميرفت خودم تو خونه تنها بودم بابا هم تازه از سر كار اوومده بود و جلو تلويزيون خوابش يرده بود منم يه يادداشت كوچيك گذاشتم دم در واسه مامانم كه من يه سر رفتم پيش ليلا. اونجا هم خيلي خوش گذشت هر چند كه ما فقط داشتيم حرف ميزديم باورتون ميشه نزديك 3 ساعت فقط وتقريبا از همه چي حتي از هواي گردوغباري روز عروسي ارديبهشت ماه هم حرف زديم! آخرش هم به همديگه گفتيم كه خيلي حرفامون لذت بخش بود! واميدوار بوديم دفه بعدي كه همديگه رو ديديم از هر دري حرف بزنيم!!! جالبه مگنه؟

..........................................................................................................................................

 

يكشنبه 24/4/86

امروز قرار بود برم دانشگاه واسه كارهاي عقب مونده ترم تابستونه ام، وقتي مامان اومد بالاي سرم تا بيست دقيقه فقط داشتم با تعجب نگاش ميكردمو ميگفتم كه ساعت 7 صبح چرا بيدارم كردي؟ووقتي هم ميگفت خودت گفتي فردا صبح بيدارم كن ميرم دانشگاه ، من يادم نمي اوومد خلاصه دوباره گرفتم خوابيدم سرمو گذاشتم زير پتو كه يكدفعه يادم اوومد امروز كلي كار دارم با بچه ها قرار دارم وتندتند بلند شدم آماده شدم و به مامان ميگفتم كه چرا صدام نكردي؟چرا بهم نگفتي كه امروز بايد برم؟ ومامان هر چي ميگفت من اومدم بالاي سرت بهت گفتم گوش ندادي منم ميگفتم كه يادم نمياد! ديگه هيچي توي بانك هم كلي با اون بلوتوس گند زديم! پسره خيلي نگاه ميكرد از اونورشم هي موبايلشو نشون ميداد منم يه تصوير كه نوشته بود:" گوسفند بلوتوستو خاموش كن!؟" براش فرستادم طرف حسابي كفري شده بود هي رد ميشد چپ چپ نگاه ميكرد اسم تلفني ام هم تابلو بود اسم اونم علي بود من نميدونم اين روزا هر چي علي و رضا هست چرا من باهاش روبرو ميشم! اصلا ولش كن به قول(ف) بيخيالش بشم.

ساعت يك ظهر هم از سربندر اوومدم خونه يعني من توي اين مدت چكار ميكردم؟!! خلاصه از شدت خواب كه صبح زود بيدار شدم بعد از ناهار خوابيدم از اونورم شب ساعت 10 بيدار شدم يه سر به موبايل زدم ديدم آقاي نيك تازه اس ام اس زده! چند تاي ديگه ردوبدل شد و من در آخر ازش سئوال كردم كه تو چرا ميگي دل نداري ونميتوني عاشق بشي؟ چرا اينقدر قضيه ها رو تجزيه تحليل ميكنه كه جايي براي احساسات دلش پيدا نميكنه؟ آخه من هنوز توو كف همون داستانه ام! شايد آدما توو عشق شكست بخورن ولي اين دليل نميشه كه همه رو يه جور ببينيم اصلا شكست لازمه ي زندگيه! همونجور كه به قول رشيدي! ازدواج براي جوانان لازم است! من نميدونم دارم چي ميگم فقط احساس ميكنم كه نيك مشكل بي دلي رو نداره فقط داره زيادي احتياط ميكنه!! اصلا ميدونين چيه؟ به من هيچ ربطي نداره كه اون قبلا كسي رو دوست داشته يا هر چيه ديگه ولي يه چيز بگم متولدين مهر هميشه همينجور هستن عين قاضي ميمونن اونا حتي آب خوردنشونم تجزيه تحليل ميكنن و در آخر يه حكم ميدن هر چند كه ممكنه حكم گشنيز باشه من ترجيح ميدم حكم رو عوض كنم و ميذارمش دل چون من خشت رو دوست دارم تا اينجاش كه به هيچي نرسيدم ولي بد نبود چون عضو هلال احمر هستم به اسپيك هم علاقه مند بشم چون خيلي خوش تيپه!!

من اصولا از آدماي خوش تيپ و با سليقه خوشم مياد تا يادم نرفته بگم از راه دانشگاه رفتم كتاب اختر شناسي و طالع بيني رو از دوستم گرفتم كه ديدم نوشته متولدين اسفند(خودم) با شهريور سازگارند!

البته نوشته بود كه با متولدين آبان وتير خوب كنار مي آييد/ متولدين تير از شما حمايت ميكنن/ آبان به شما ثبات وپايداري ميدهند/ از ارديبهشت ودي هم لذت ميبريد- ارديبهشت گرمي وصميميت وامنيت به شما ميدهند/ دي به ارزش هاي دروني شما پي ميبرن واستعدادهاي مثبتتونو پرورش ميدن/ ولي سازگاري شما با متولدين شهريور بهتر است چون از امنيت وآزادي بيشتر برخوردار ميشويد!

اين درحاليه كه من هميشه فكر ميكردم با متولدين تير يا ارديبهشت بيشتر ميسازم! از آبان كه اصلا متنفر بودم از جديت وشاعرانه بودن دي ماهي ها هم خوشم مي اوومد . اينم ازاين.

..........................................................................................................................................

 

دوشنبه 25/4/86

 هنوز نفس ميكشم اصلا قرار نيست همينجور زندگي روزانه ام رو واستون اينجا بنويسم اينم يه نوع تنوع بود توي وبلاگم تازه ظهره كه من دارم اينو مينويسم ومعلوم نيست چه اتفاقايي مي افته ومن ميخوام از همين الان برم مال روز سه شنبه هم بنويسم چون معلوم نيست زنده بمونم يا نه!!!

..........................................................................................................................................

 

سه شنبه ي سه شنبه نشده   26 /4/86

امروز روز مهميه  چرا؟ چون تولد مامانمه:

مامان جون تولدت مبارك الهي صد ساله بشي 

 

 

يا حق

 قربون همتون     

 

بازم همه چی

همونجور كه گفتم امتحانام تموم شدن وامسال من هيچ كلاسي حتي ورزشي ثبت نام نكردم چون واقعا حوصله گرما رو ندارم خيلي بيكارم حوصله ام سر ميره ديشب به دختر داييم گفتم بيا پاسور بازي بعدشم اسم فاميل اينقدر بازي مسخره اي داشتيم همش سر امتياز دعوامون ميشد ومن ميگفتم كه ديگه بازي نميكنم هر چند كه من امتيازم بالاتر بود ولي اون خيلي تقلبي ميكرد !

پري روز قرار بود بابام ببرم اهواز ولي برنامه مون به خاطر كاري كه واسش پيش اوومد به هم خورد و بابا گفت كه پس فردا ميبرمت منم باهاش قهر كردم نشستم پاي كامپيوتر كه بابا اوومد با خنده بهم گفت بيا بستني تو بخور منم گفتم نميخورم حرصم دراوومد همه بستني هارو خوردن هيچي واسم نذاشتن!

من دلم واسه پوريا تنگ شده الان كه دارم اين متن رو مينويسم شبه ومعلوم نيست كي بذارمش توو وبلاگ الان خيلي احساساتي شدم چون بعد از خووندن 3 تا از مجله هاي قديميه راه و زندگي  كه دوستم واسه بيكار نبودنم داد بخوونم يهو چشمم افتاد به آينه نميدونم چي رفت توو ذهنم كه يهو گريه ام گرفت خيلي باحال بود بعد اوومدم جلو آينه به اشكايي كه بدون هيچ دليل ميريختن پايين نگاه ميكردم وبا دقت زل زده بودم ببينم اين اشكا از كجا ميان باورتون نميشه نزديكه 3 ساعت داشتم گريه ميكردم راستشو بخواين خيلي وقته گريه نكرده بودم دلم برا گريه هام تنگ شده بود يادم مياد آخرين بار سال زمستان 84 بود كه گريه كردم كه يه موضوعي پيش اوومده بود ووقتي دوستم منا دربارش ازم سئوال كرد فقط سرمو گذاشتم روو شونه هاشو گريه ميكردم الان ديگه منا ازدواج كرده خيلي دلم براش تنگ شده خيلي دوستش داشتم هر چند 3 4 سالي ازم كوچيكتر بوود ولي خيلي بيشتر از سنش ميفهميد خلاصه داشتم ميگفتم بعد از گريه هام خنده ام گرفت ولي هر كار كردم نتونستم توو چهره ام نشون بدم اين يعني من واقعا غمگين بودم نميدونم چرا؟

من خيلي خسته ام نميدونم از چي؟ دلم ميخواست يكي بود مثل منا باهاش دردودل ميكردم ولي من اونو خيلي دير پيدا كردم هر چند طي مدت كوتاهي باهاش صميمي شدم بخاطر اينكه منا خيلي صاف و ساده و بي ريا بود مثل خودم من عاشق صداقتش بودم وقتي يه دختر با اين خصوصيات اينقدر پيدا كردنش سخت باشه ديگه چه برسه به يه پسر كه واويلاست.

بعد از اين توو تاريكي اتاق پذيرايي اينقدر گشتم تا دستمال كاغذي ها رو پيدا كردمو اشكامو پاك كردم لابد ميپرسين سيما شجاع شدي؟ باور كنين داشتم دق ميكردم تازه يه جن هم ديدم ولي زوود فرار كردم توو اتاقم 

بعدش همينجور زل زده بودم به چشمامو هي دلم ميريخت پايين اين يعني من عاشق خودم هستم بعد شروع كردم صدا كردن اسمم و اينقدر گفتم سيما سيما سيما كه ديگه مطمئن شدم هيچ اسمي به قشنگي سيما نيست

ديشب كه رفته بودم پيش ليلا گفت سيما يادته وقتي كوچيك بوديم تو برامون سوغاتي مي اووردي بعد وقتي دعوامون ميشد سوغاتي هاتو ازمون ميگرفتي! من كه اصلا يادم نمياد ولي كلي خنديدم

يادمه يكي از دختر عموهام  زهره همش گولمون ميزد خوراكي هامونو ميگرفت سرمونو شيره ميمالوند من اون وقتا عسل خيلي دوست داشتم عموم اينا يه گلدون رنگي رو ميزشون داشتن كه زهره ميگفت دست بزنين بهش ازش عسل مياد هر چند ما دست ميزديم وعسلي در كار نبود ولي بهش هم نمي گفتيم كه عسل نيست وخودمونم ادا در مي اوورديم كه چقدر خوشمزه است!!!(يادش بخير)

يه بار كه واسه يكي از امتحانام رفته بودم دانشگاه يه اتفاقي افتاد كه باعث شد من يه نفرو خوب بشناسم و به قدري ازش متنفر شدم كه توو عمرم از كسي نبودم خواستم برم بهش بگم ولي يكم كه آرووم شدم ديدم حتي لياقت فحش دادنم نداره بيخيالش شدم نميدونم چرا در مورد من اينجور كرد هر چند كه من هيچ بدي اي به اون نكردم ولي فقط يه چيز فهميدم نبايد زيادي به كسي اونم بچه هاي دانشگاه رو داد !

راستي من 12 تير دارم ميرم اصفهان جاتون خالي از اونورشم هر صبح با دوستام و دختر دايي هام ميرم كوه صفه اونجا اينقدر بهمون خوش ميگذره كه از صبح كه ميريم تا عصرشم بر نميگرديم .

باورم كن/ باورم كن/ باورم كن آنچه هستم

بس كه ناباوري ديدم/ تو خودم هر بار شكستم

باورم كن خيلي خستم/ از غم ناباوري ها

تو كمك كن تا نباشم / آيه ي دربه دري ها

رگبار تلخ دورنگي/ دشنه زد به تاروپودم

از غم نامردمي ها/ مرده ذرات وجودم

ديگه باورم نميشه/ كه هنوزم زنده هستم

گر چه ميدونم كه پاكي/ شده باعث شكستم

باورم كن كه تو سينه/ غم دارم به حجم فرياد

آخه اين غم كمي نيست/ كه صداقت رفته بر باد

زير اين گنبد وحشي/ توي اين دل نگروني

تو بيا همسفرم باش/ تو اگه بخواي ميتوني

تو ميتوني تو ميتوني....................        

  ياحق    دوستتون دارم باباي

 

 

اتفاقات چند روز اخیر...

داستان از اونجايي شروع ميشه كه من از فضولا بدم مياد يه باري كه با رند رفتم كتابفروشي يكي از بچه ها مارو ديد گفت:داداشته؟منم گفتم آره!!! حالا اين رند كيه؟  بماند

واسه يكي از امتحانا كه رفته بودم دانشگاه همينجور كه داشتيم سر يه سوال بحث ميكرديم يه دختر چادري كه نشسته بود همنونجا بهم گفت تو مال كجايي؟گفتم آبادان!تو چي؟(پروبازي) _هنديجان _ خنديدم گفتم خوبه!بعدش ولش كردم رفتم سر جلسه بعد از امتحان منتظر تاكسي بودم كه اوومد سوار شدم كه ديدم اون دختره هم با دارو دسته اش(من در حصار چادري ها) اوومدن سوار همون تاكسي كه من شدم (احساس اينو داشتم ميخوان ببرنم منكرات!)بهم گفت داري ميري خونه؟ گفتم آره گفت از ماهشهر ميري؟ گفتم آره گفت پس با هميم بعد نفهميدم به راننده چي گفتن كه يهو راننده گفت از اينور يا از اينور؟منم فكر كردم داره خاله سوسكه بازي در مياره خوشم نيوومد_دختر جلوييه دوباره يه چيز گفت كه من نفهميدم فكر كنم گفت از اينور (خونه خاله كدوم وره؟) ميخواستم داد بزنم من ميخام برم ترمينال داخل شهري نميدونم چرا نگفتم گفتم بيخيال بذار سر از هنديجان در بيارم واسه يه بارم كه شده برم اونجا ببينم واقعا هنديجاني ها رو دوست دارم يا نه؟

دختره گفت:كجاي آباداني؟ منم نگاش كردم خنديدم اونم انگاري فهميد ميگم فضولي نكن گفت امتحان بعدي ات كيه؟ گفتم نميدونم با تعجب گفت واقعا نميدوني؟ هيچي بش نگفتم باورتون نميشه دلم ميخواست با يه چيز يه بشكه بزنم توو سرش خلاصه هي سئوال ميكردو منم جواب ميدادم يهو ديدم داريم ميريم ماهشهرقديم آخرش چي شد؟ سر از كجا در اوورديم؟ سر از ترمينال خليج(خداروشكر) دختره باز گير داده بود بريم بليط بگيريم وفلان منم گفتم جايي كار دارم شما برين بدون خداحافظي وقتي ديدم رفتن يه ماشين دربست گرفتم رفتم خونه (از عواقب پول توو جيبي زياد)خلاصه جريانو واسه هر كي تعريف ميكنم ميپوكن از خنده بعد ميگن آخه مجبور بودي دروغ بگي؟ اينم از اين

سربندر خيلي خوبه چون كلمه سركار ازش گرفته شده! چون مردماش به منادي مينازن! چون جاده هاش وقتي باروون مياد پره آب ميشه و تو احساس ميكني داري شنا ميكني! چون حتي يه كافي شاپ باكلاس هم نداره!

وچون وقتي دم در دانشگاه منتظر تاكسي هستي يكي مياد ميگه:عذر ميخام اين دانشگاه كه ميگن كجاست؟    (با لهجه غليظ عربي) و تو جواب ميدي دو تا فلكه پايين تر ميري به هر جهنمي كه رسيدي همونجاست!!! وصد البته وقتي سوار تاكسي ميشي كه برسونت ترمينال طرف وقتي رسوندت پول پنج نفرو ازت ميگيره  فرق نداره چه از قبل بگي كه دربست نميري يا نگي ازت ميگيره!!!(در جواب همين رضا كه نظر داده وادعاش ميشه دوست رضا مناديه!)

خوب ميرسيم به اينكه من در كافي نت رو باز كردم ديدم شلوغه بعد دوستم سريع برگشت كه بره منم تا ديدم ميخواد بره همينجور يهو برگشتم با دستم اشاره كردم كه بيابيا حالا كي پشت سرم بود كه من دستم روي سينه اش بهش اشاره كردم بيابيا(خودم تعجب كردم كه دوستم چطور يهو رنگ مانتواش آبي شد؟) بعد از همون اشاره دستم به طرف يواش يواش سرمو ميبرم بالا ميبينم كه.......بله دوستت اجي مجي شده وتبديل شده به يه پسر خوش تيپ!(چي ميشد اگه واقعيت داشت؟) خلاصه با كلي معذرت و حرف واينا رفتم گوش دوستمو گرفتم كشوندمش داخل كافي نت!

وپوريا..............................

من خيلي ناراحتم چون 4 خرداد كه جشن تولد يك سالگي پوريا بود من پست اختصاص ندادم بهش چون امتحانام شروع شده بودن و من وقت نداشتم آپ كنم حالا از تولد ميگم كه خيلي خوش گذشت پوريا از اول تا آخر تولد يا داشت جيغ ميزد وواسه خودش دست ميزد يا داشت صداي هاپو در مي اوورد همه هم مثلا ازش ميترسيدن اونم خيلي كيف ميكرد كه هر كي بهش نزديك ميشه با يه صداي هاپ هاپ ميترسه! واسه تولد نزديك صد تا بادكنك خريديم كه از اين صد تا 75 تاشون باد شدن وبقيه در حين باد شدن تركيدن!(خدا بيامرزشون) نميدونين چقدر ترسيدم وقتي بادبادك توي صورتم ميتركيد! قلبم از جا كنده ميشد.

راستي امتحانامم كه تموم شدن  بيچاره بچه هاي دانشگاه آزاد كه تازه امتحاناشون شروع شده !
قراره واسه تابستون برم اصفهان(طبق معمول) كرمانشاه  و تبريز   البته هنوز قطعي نشده  تا ببينيم چي ميشه  فكر كنم ديگه چيزي نمونده كه بگم تا پست بعدي

يا حق

دوستتون دارم     باباي