مرد مسن عرب زبان که فارسی رو با لهجه غلیظ عربی حرف میزنه و یه شال سبز سیدی رو سرش میبنده با ریش و سیبیل سفید و خاکستری یه سوپری داره سر خیابون محل کارم. همیشه وقتی آدامس نداشته باشم از اونجا میخرم. امروزم یکی از اون روزا بود. اربیت که نداره پی کی میخرم.

میرم توو میگم آقا لطفا یه بسته آدامس پی کی بدین و سرمو میارم پایین دنبال کیف پولم توو کیف میگردم. چشم سوم رو دارین؟ همون که مال بعضیا پشت سرشونه مال بعضیا کنار صورتشون مال بعضیام زیر چونه شون!...آهان همون... مال منم از وسط کله ام سبز شدو دید که مرده یه بسته پی کی  از تو شیشه درمیاره و میبوسه میذاره رو میز!!! انگار سکه شانش رو تو هوا میخواست پرت کنه! منم همونطور که گفتم سرم پایین بود ولی متوجه این حرکتش شدم اما به رو خودم نیووردم و آدامس رو خریدم اومدم بیرون.

میام سرکار٬ چند دیقه بعد یکی از کارمندام میاد اجازه بگیره بره سوپریه خرید کنه جریانو واسش میگم اونم میره از اون یکی که دورتره و خریداشو اونجا میکنه. همینه دیگه همین کارا رو میکنن که ورشکست میشن!!!

کللن دیگه به همه میسپرم نرن اونجا خودمم دیگه اونجا خرید نمیکنم.

من نمیدونم چرا توو هر دوره ای سروکارم با یه متولدینی میخوره. یه دوره با شهریوریا یه دوره با مردادیا یه دوره با بهمنیا....

حالام سروکارم با فروردینیا خورده. یکیشم همین همکلاسی کلاس زبانمه. بدجنس روبروم میشینه. هی نگاه میکنه. معلممون هم همش  واسه کانورسیشن منو با اون میذاره. واسه گروه همش باهمیم. تو جابجایی ها هم  کنار هم می افتیم. جزوه هم ردوبدل میکنیم. دیگه هیچی

خدایا این چه حکمتیه؟