وقتیکه توکا خواب میشه...

 

خواب دیدم با یه گروهی توی مسافر خونه ای کوچیک در یک روستای خیلی دور هستیم. این روستا برای مهمان هاش برنامه های جالبی داشت ٬توی اولین روز اقامت٬ ما دعوت میشیم بریم پیرمردی رو که با چند تا بز توی یه اتاق پذیرایی بزرگ هستند وپیرمرد چشم بسته در حال نی زدنه و بزهاش هم همونجا در حال علف خوردن هستن رو ببینیم. یه مشت پشه هم بدون حرکت پستانهای بز ها رو کامل پوشونده بودن طوریکه سیاهه سیاهه و انگار دارن شیر میمکن!

و من با تعجب داشتم فکر میکردم اینجا چقدر آلوده اس وشاید این پیرمرد چقدر مریض شده!

پیرمرد بدون اینکه توجهی به ما کنه با کلاهی که به سر داشت نی میزد. خیلی خسته ام شده بود ٬برگشتم دیدم یه گروهی وارد میشن که توکا نیستانی هم بینشونه٬ من ذوق میکنم و از همونجا صداش میزنم:" توکای مقدس!".

توکا خیلی عادی برمیگرده وبهم نگاه میکنه وهیچ عکس العملی نشون نمیده.

همه نگاهها برگشتن طرف من. همه دارن یه نگاه به من و یه نگاه به توکا میکنند.

توکا از دور زل میزنه توو صورتم ومن خیلی غمگین بهش میگم: توکا خیلی بی انصافی!

وجایم رو که جلو از همه بود عوض میکنم و میروم گوشه ی اتاق مینشینم. توکا منقلب و پریشان دمه در  ورودی عین شیر دور خودش تاب میخوره ومن زیر چشمی از دور نگاهش میکنم.

حس میکنم چقدر ناراحت شده یا چقد از کار خودش پشیمونه. یه لحظه خوشحال میشم که چه دل مهربونی داره. ولی من به روی خودم نمیارم. وقتی برنامه تموم شد خیلی بی اعتنا از جلویش رد میشم وبه اتاق دیگه میرم.

توکا و خانمی که همیشه همراهش هست وارد اتاق میشن وبهم نزدیک میشه و میگه: سیما!

منم که چشام گرد شده بود بهش میگم تو از کجا منو میشناسی؟

توکا میگه: من همه ی خواننده های وبلاگمو میشناسم! حتی یادمه اولین بار که برام کامنت گذاشتی بهم گفتی از سبک نوشته هام خوشت میاد.

من خوشحال میشم وبهش میگم چطور همه چیز یادتونه؟

توکا لبخند میزنه انگار یه معمای خیلی بزرگ رو حل کرده باشه صورتش رو با غرور بالا نگه داشته

ومن میگم: من اصلا شما رو نمیشناختم ولی برام جالب بود که اینهمه آمار نظراتتون بالاست و توی پیوندهای خانم ترانه علی دوستی هستین من آدرس ایشون رو از مجله ایده آل پیدا کرده بودم بعدها که کم  کم پست های قبلی و بعدیتونو خوندم تازه متوجه شدم که دارم چه جای خاصی نظر میدم!

توکا خوشحال میشه و بهم میگه: راست میگی؟ خوب شد اینو بهم گفتی! چون وقتی دیدم نظرت جوریه که منو نمیشناسی خیلی بهم برخورد وناراحت شدم!

در همان لحظه کسی میاد که انگار یکی از دوستان توکاست ومیگه: توکا فیلم شروع شد.

ودوباره همه به سمت اتاقی میرویم که در آن فیلم پخش میشد. همه بدون هیچ صندلی ای روی بالشت هاشون لم داده بودن و در سکوت فیلم نگاه میکردن و دوغ کرفس میخوردن!

بعد از آن وقته رفتن بود توکا اومد و بهم گفت که خیلی خوشحال شدم که یکی دیگر از دوستان مجازی ام رو دیدم. و من خوشحال میگم منم خوشحالم شما رو دیدم شاید اگه ان عکس از تولدتون رو در پست نمیذاشتین الان هم شما رو نمیشناختم.

توکا لبخند زنان و بدون حرف قصد رفتن کرد ومن صداش زدم: عمو توکا! دارید میرید؟

توکا با سر علامت میده که بله. ومن دفترچه خاطراتم رو در حالیکه باز کردم وخودکار لایش گذاشته ام به طرفش میگیرم و میگم: لطفا اینجا رو برام امضا کنید!

جمعیت میخندد! توکا امضا میکند. امضا اش هم بصورت افقی است و بالای آن نوشته:

توکا نیستانی   بدون تاریخ!

 

 

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم/ بنا به افسانه هر چه در آبهای این رود بیفتد/ برگ/ حشره/ پرِ پرندگان/ ـدر بستر رود/ سنگ میشود.

آه/ ای کاش میتوانستم قلبم را از سینه بیرون کشم و در این آب بیندازم/ بعد دیگر نه دردی هست و نه اندوهی ونه خاطره ای.

کنار رود پیدرا نشستم و گریستم. بخاطر سرمای زمستان/ اشکها را بر چهره ام احساس میکردم/ و اشکها با آبهای یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود.

جایی/ این رود به رود دیگر میپیوندد/ بعد به رودی دیگر/ تا اینکه ـ دور از چشمها و قلب من ـ تمامی این آبها به دریا برسند.

باشد که اشکهام / همین گونه/ تا دور دست ها جاری شوند/ تا عشقم هرگز نداندکه روزی بخاطر او گریسته ام....

"پائولو کوئلیو/ کنار رود پیدرا نشستم و گریستم"

خواب

یه شب (قبلاْ)خوابی دیدم اومدم نوشتمش توو دفترم امشب دوباره اومدم خوندمش برام جالب بود بیام بنویسمش تو وبلاگمو مرتب توو دیدم باشه!

خواب دیدم با بچه ها داریم میریم اردو نمیدونم کجا بود من داشتم کلاه میذاشتم توی سر یه عروسک راننده مدام حرف میزد از جاده ها. از آدما .برامون گفت که توی راهی که باید بریم به شهری که قراره اونجا باشیم چه آدمهایی هستن. من توجهی نشون نمیدادم داشتم کلاه رو به زور تو سر عروسک میکردم. اتوبوس ایستاد نگاه کردم دمه دروازه یه شهر  خراب و ویرون شده ایستاده بودیم چند نفر با قیافه های وحشتناک سوار شدن با چاقو وشمشیر و تفنگ بدست داشتن به ماها زل میزدن. من کاریشون نداشتم نگاهشون نمیکردم داشتم کلاهو تو سر عروسک میذاشتم.

یکیشون بهم نزدیک شدو از اینکه بهشون توجهی نکردم عصبانی شد وبا دسته ی چاقوش سرمو برد بالا فقط نگاش کردم انگاری یه چیزی توی چشمام دید که کاریم نداشت و رفت..

راننده حرکت کرد رسیدیم به داخل شهر با صحنه ی وحشتناکی روبرو شدم همه آدما تشنه ی خون هم . بعضی ها زخمی بودن و داشتن تو خون خودشون دست و پا میزدن. بعضی زنها ودخترا زنده به گور شده بودن زمین میلرزید. همه جا خاکی بود.  خیابون آسفالت نبود .زنها نقابهای کرمی توی صورتشون بود.

راننده داشت آروم حرکت میکرد و صحبت میکرد که اینا چه جوری مرده ان. انگاری همشونو میشناخت. ترسیدم. بهش گفتم زودتر حرکت کنه. میگفت نمیشه زنا و دختراشون توی خاک دارن سعی میکنن بیان بیرون اگه ما با سرعت رد بشیم خاک سفت میشه اونوقت دیگه نمیتونن بیان بیرون.

سرمو چسبوندم به شیشه وداشتم به تعجب و ترس جون دادن آدمارو نگاه میکردم یکیشون از همه دورتر بود جداتر بود. نگاش کردم دیدم علیه قیافه ی وحشتناکی داشت انگار صورتشو آتیش زده بودن دستشو با زنجیر بسته بودن داخل خاک. روحش بالای سرش داشت گریه میکرد. چند نفر زن بالای سرش ایستاده بودن و داشتن جون دادنشو تماشا میکردن. شیشه رو زدم کنار داد زدم نجاتش بدین گناه داره. انگار صدامو نمی شنیدن  انگار مارو نمیدیدن. 

بچه ها منو کشوندن عقب. دوباره در باز شد که راننده رفت پایینو برگشت و بهمون گفت بچه ها خدای اینا میگه مردم باید ایستاده باشن شما هم از سر جاتون بلند شین تا حرکت کنیم از شهر خارج شیم وگرنه شمارو میکشن!

بچه ها از صندلی هاشون بلند شدن ایستادن واتوبوس حرکت کرد .من داد زدم ولی خدا توی قرآن نوشته ایستادن توی شهر حرامه بچه ها بشینین .

یکی بهم تشر زد میان میکشنت ها بلند شو. مجبور بودم . بلند شدم. نمیخواستم بمیرم . داشتم گریه میکردم و همونجور که اتوبوس از شهر میگذشت داشتم فکر میکردم که پیامبر چطور مردم های جاهل زمانشو تحمل میکرد؟!