داشتم میرفتم طرف عابر بانک دو تا پسر قد بلند و خیلی خوش هیکل رو  با لباس و ساک ورزشی اونطرفتر میبینم و توی دلم میگم عجب هیکلی!

اصولا هر کی از من نظر بخواد راجع به کسی از هیکل شروع میکنم!

کلا هر کس رو بعد یه مدت ببینم میگم چقد چاق شدی یا چقد لاغر شدی!

خلاصه...

رفتیم توصف عابر بانک که دیدم بعله این دو نفرم اومدن سیخ وایسادن پشت سرم!

من در ذهن خود:( عجب غلطی کردم خوشم اومدا!)

خلاصه نوبت من شد که کارت بزنم این عابر بانکه هم خیلی بالا بود من قدم میرسید ولی صفحه اش خیلی تابلو بود منم کارتو که گذاشتم نمیرفت که نمیرفت  که یهو یه سایه گنده بالا سرم دیدم برمیگردم همینجور که کارتم تو هوا بود این پسر پررو کارتو از دستم چپوند و سریع گذاشت توش!

من حس کردم میخواد قدش رو به رخم بکشه آروم گفتم قددم میرسید! همینجور که داشتم تو دلم حرص میخوردم کارم تموم! (از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون حال کردم زور بازوشو!)

کارتو در اووردم برگشتم که برم  که دیدم بعله یه کاغذ گرفته جلوم که بگیرم یه نگاه سرسری بهش انداختم دیدم شماره تلفنه

منم با بدجنسی گفتم نه این ماله من نیست (و در حالیکه پرینت گزارشم رو نشونش میدادم گفتم:) ماله من اینه!

پ ن : والا قدم ۱۷۰ کوتاه که نیست واسه یه دختر٬ ولی نمیدونم چرا لجم گرفت اون از من بلندتره!

بشنوید حکایت دوستم را:

توی خیابون که داشتم رد میشدم از روبرو یه پسری رد میشه و شماره تلفنشو که توی برگه نوشته بود پرت میکنه جلوی دوستم. دوستمم برگه رو برداشته و برمیگرده می دوئه دنباله پسره که اع آقا برگه تون افتاد... پسره هم که همینجور هاج و واج مونده برگه رو میگیره و هی تشکر میکنه!

بعد نوشت بی ربط: اینم بخونید باحاله