یه شب (قبلاْ)خوابی دیدم اومدم نوشتمش توو دفترم امشب دوباره اومدم خوندمش برام جالب بود بیام بنویسمش تو وبلاگمو مرتب توو دیدم باشه!

خواب دیدم با بچه ها داریم میریم اردو نمیدونم کجا بود من داشتم کلاه میذاشتم توی سر یه عروسک راننده مدام حرف میزد از جاده ها. از آدما .برامون گفت که توی راهی که باید بریم به شهری که قراره اونجا باشیم چه آدمهایی هستن. من توجهی نشون نمیدادم داشتم کلاه رو به زور تو سر عروسک میکردم. اتوبوس ایستاد نگاه کردم دمه دروازه یه شهر  خراب و ویرون شده ایستاده بودیم چند نفر با قیافه های وحشتناک سوار شدن با چاقو وشمشیر و تفنگ بدست داشتن به ماها زل میزدن. من کاریشون نداشتم نگاهشون نمیکردم داشتم کلاهو تو سر عروسک میذاشتم.

یکیشون بهم نزدیک شدو از اینکه بهشون توجهی نکردم عصبانی شد وبا دسته ی چاقوش سرمو برد بالا فقط نگاش کردم انگاری یه چیزی توی چشمام دید که کاریم نداشت و رفت..

راننده حرکت کرد رسیدیم به داخل شهر با صحنه ی وحشتناکی روبرو شدم همه آدما تشنه ی خون هم . بعضی ها زخمی بودن و داشتن تو خون خودشون دست و پا میزدن. بعضی زنها ودخترا زنده به گور شده بودن زمین میلرزید. همه جا خاکی بود.  خیابون آسفالت نبود .زنها نقابهای کرمی توی صورتشون بود.

راننده داشت آروم حرکت میکرد و صحبت میکرد که اینا چه جوری مرده ان. انگاری همشونو میشناخت. ترسیدم. بهش گفتم زودتر حرکت کنه. میگفت نمیشه زنا و دختراشون توی خاک دارن سعی میکنن بیان بیرون اگه ما با سرعت رد بشیم خاک سفت میشه اونوقت دیگه نمیتونن بیان بیرون.

سرمو چسبوندم به شیشه وداشتم به تعجب و ترس جون دادن آدمارو نگاه میکردم یکیشون از همه دورتر بود جداتر بود. نگاش کردم دیدم علیه قیافه ی وحشتناکی داشت انگار صورتشو آتیش زده بودن دستشو با زنجیر بسته بودن داخل خاک. روحش بالای سرش داشت گریه میکرد. چند نفر زن بالای سرش ایستاده بودن و داشتن جون دادنشو تماشا میکردن. شیشه رو زدم کنار داد زدم نجاتش بدین گناه داره. انگار صدامو نمی شنیدن  انگار مارو نمیدیدن. 

بچه ها منو کشوندن عقب. دوباره در باز شد که راننده رفت پایینو برگشت و بهمون گفت بچه ها خدای اینا میگه مردم باید ایستاده باشن شما هم از سر جاتون بلند شین تا حرکت کنیم از شهر خارج شیم وگرنه شمارو میکشن!

بچه ها از صندلی هاشون بلند شدن ایستادن واتوبوس حرکت کرد .من داد زدم ولی خدا توی قرآن نوشته ایستادن توی شهر حرامه بچه ها بشینین .

یکی بهم تشر زد میان میکشنت ها بلند شو. مجبور بودم . بلند شدم. نمیخواستم بمیرم . داشتم گریه میکردم و همونجور که اتوبوس از شهر میگذشت داشتم فکر میکردم که پیامبر چطور مردم های جاهل زمانشو تحمل میکرد؟!