هیچ فکر نمیکردم یه روز این شعرایی که اینقدر مسخره هشون میکنیم به حالو روزم بخوره!

یه نیمکت تنها،یه شعله ی خاموش......

منو یاد همون نیمکتی میندازه که ساعت ها روش نشستیمو حرف زدیم. یه نیمکت رنگ و رو رفته یه جای تقریبا دنج جایی که با صفا نبود ولی کلی خاطره ازش داریم با اون ساختمونا دوروبرش، حوض وسطش، قورباغه های دوس داشتنی! بیابون، کویر.... با آب سرد کن بد قوارش!!! با گلای وحشی و بی بوش! با علفای هرزش و آدمای دوروبرش که هیچ وقت ندیدیمشون فقط صداشون می اومد و دری که ازش پیدا میشدیم و گاهی وقتا کارتونی که زیر پاهامون بود.

یادته شعری رو که واست خوندم؟

" من اینجا بس دلم تنگ است"

و تو گفتی: هوا بس نا جوانمردانه سرد است!

هنوزم که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم هز ته دل خنده ام میگیره.

من اینجا بس دلم تنگ است، و هر سازی که میبینم بد آهنگ است، بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم، ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

نمیدونم چرا اون لحظه یادم رفت همشو برات بخونم و جمله ای که روزی صد بار ازت میشنیدم: ازم ناراحت شدی؟

هنوزم که هنوزه دوست دارم برم روی اون نیمکت بشینم، دلم برا خاطراتمون تنگ شده،

حتما یه روز اینکارو میکنم

یا حق