وقتیکه سیما شاعر میشه...
دراز دراز ميشوي روي راه راهه ملحفه ي تخت .
در كنار عينك سرت را مي خواباني ،
روي راه راهه ملحفه ي تخت.
وكتابت،
"نقطه سر خط!" در بغل .
در حاليكه بالشته راه راهت محكم در شكم فرو رفته است،
" نقطه سر خط" را به سينه ات مي فشاري .
و بعد ...
نقطه ميگذاري!، سر خط .
سفيدي كاغذ، كه آدم را به حرف مي آورد
يا همه ي حرفها را پاك از ياد آدم ميبرد.
فراموشي،
خاموشي،
سر خط !
متن بالا دقيقا وصف يكي از شبام بود نميدونم چرا اينقدر باحال شد
خودم كه كلي ذوق كردم شما رو نميدونم
يا حق![]()
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور ۱۳۸۶ ساعت 0:42 توسط سیما
|