لطيفه اي ازآدم وحوا...

صبح هنگام است و خورشيد عالمتاب نور حياتبخش خود را به زمين خاكي ارزاني داشته است زندگي يكنواخت است حوا در كنار آدم فكر ميكند كه شوهرش نسبت به هر چيز،نسبت به طبيعت و حتي حيوانات حسادت ميكند روزي كه آدم شكار قوي هيكلي را بر شانه ها نهاده بود زن خود را غرق در تفكر ديد و از او پرسيد:عزيزم به چه فكر ميكني؟حوا جواب داد: به قوت بازو و هيكل زورمند تو فكر ميكردم و از اينكه تحت حمايت تو هستم به خود مي بالم آدم گفت:نه،تو به چيز ديگري فكر ميكردي دوست دارم كه راستش را به من بگويي تو معمايي هستي كه نميتوانم آنرا به آساني حل كنم آدم اينرا گفت وسر به زير انداخت و رفت. حوا غمگين و ناراحت نشسته بود و به اين فكر ميكرد كه چرا آدم حرفهاي او را باور نميكند.حوالي ظهر بود كه آدم از دور پديدار شد موهاي آويخته وبلندش را جمع كرده و ريش درازش را شانه زده وپوست ببر تازه اي بر خود آويخته بود. حوا به استقبالش رفت وگفت:تو چقدر قشنگ شده اي، نميداني كه چقدر دوستت دارم . آدم به جاي اينكه همسرش را در آغوش بگيرد،ابروان پر پشت خود را گره كرده و گفت: الان مرا براي زيبايي ام دوست داري،درحاليكه صبح مرا براي قدرت و نيرومندي ام دوست داشتي. حوا،حس ميكنم كه تو داري مرا گول ميزني و دروغ ميگويي. بي اختيار قطره اشكي از چشمان حوا سرازير شد او اصلا قصد دروغ گفتن نداشت اصلا از دروغ بدش ميآمد. بعد از ظهر كه آدم و حوا در خواب بودند ناگهان احساس درد شديدي كرد واز خواب پريد.حوا دلش نمي آمد كه شوهرش را كه در خواب ناز فرو رفته بود بيدار كند. اما ناگهان آدم از خواب پريد وپرسيد: چرا بيدار شده اي؟ حوا گفت: سرم يكمرتبه درد گرفت. آدم به سراغ گياهاني كه دواي سر درد بودند رفت و دسته اي ازآنها را چيد و به حوا داد. حوا با قيافه اي خندان رو به شوهرش كرد و گفت:آدم، من دوستت دارم چون دل مهرباني داري.همين چند لحظه پيش هم خواب ترا ميديدم.آدم سري تكان داد وگفت:

حوا من به دروغ هاي تو عادت كرده ام.حوا نااميد و غمگين سر به زير انداخت آدم بار ديگر به خواب رفت كه ناگهان صدايي در گوش حوا پيچيد كه ميگفت: مگر مجبوري راستش را بگويي كه آدم باور نكند؟ به او دروغ بگو،آدم موجودي است كه فقط دروغ را باور ميكند.با فرا رسيدن شب،حوا تصميم گرفت تا براي نخستين بار فكر آدم را ازخود دور كند و انديشيد كه حيواني را بكشد و از پوستش لباس تازه اي براي خود درست كند،حيواني خوش پوست كه چشم هر كس را خيره سازد. حوا در اين فكر بود كه آدم به او نزديك شد و پرسيد:عزيزم به چه فكر ميكردي؟ نزديك بود كه حوا به او بگويد قصد چه كاري را داشته اما ناگهان به ياد صدايي كه شنيده بود افتاد كه ميگفت:آدم فقط حرفهاي دروغ را باور ميكند و به همين دليل گفت: به تو فكر ميكردم چون هيچ وقت از خيال من دور نميشوي. حوا فكر كرد كه آدم اينبار هم حرفهاي هميشگي را خواهد زد اما بر خلاف تصور او،آدم درحاليكه چهره اش از هم شكفته شده و سر حوا را در دست هاي خود گرفته بود،گفت:حق با تو است.تو هيچ وقت به من دروغ نمي گويي.آدم خوشحال بود. او هيچ وقت حرفهاي حوا را باور نميكرد مگر هنگامي كه به او دروغ ميگفت. از اين روست كه قرن ها گذشته و دختران حوا به دروغ عادت كرده اند، چرا كه فكر ميكنند مردان آنها از شنيدن حقيقت دلگير و غمگين ميشوند. قرن هاست كه دختران حوا حقيقت را در دل پنهان كرده و بر زبان نياورده اند...

 يا حق      باباي