تبليغاتX
عابر
میریم اردو دو دو , واسه بازی زی زی , به چه نیکو کو کو!
جمعه ۹/۱۱/۸۸  با همکارا رفتیم اردو دیلم. خیلی خوش گذشت خیلی باحال بود. اول اینکه تا رسیدیم یه جا پیدا کردیم وسایل رو گذاشتیم و رفتیم تو زمین ساحلی کنار دریا که تور والیبال داشت دو گروه شدیم ووالیبال ساحلی بازی کردیم بعد هم اینکه تور زمین خیلی بالا بود آقایون هم که ماشالا قدشون از ما بلندتر بود و هی به بازی ما گیر میدادن ما هم هی میگیم تور زمین خانوما۲۴/۲ومال آقایون۴۳/۲ باید باشه اینم خیلی بالاست. اینچنین شد که آقایون همه سرویس ها رو میزدن.  خوب ترکیب بندی تیم خیلی جالب بود اول اینکه بجای ۶نفر تو هر زمین ۴نفر بودیم بقیه هم غیب شدن درجا این شد که دوتا از دخترا با دوتا از پسرا تو یه زمین/ من و رئیسمون و دوتا از خانوما هم تو زمین دیگه بودیم . پسرا که کفش و جوراباشون در اووردن پاپتی رو شن ها میدوییدن دنبال توپ،یه جاهایی هم پاس هارو با پا شوت میکردن و هنوز نمیدونستن داریم والیبال بازی میکنیم نه فوتبال و هی تذکر میدادیم!  ما هی توپمون میخورد به تور هی اونا کله شونو از زیر تور می اووردن تو زمین ما هو میکردن و بالعکس ما هم اونارو هو میکردیم . یادتونه گفتم رئیسمون گیر میده به همه چی؟ تو بازی هم ول نمیکرد هی توپ رو پاس میکرد زمین بازی هم که انتها نداشت همش شن بود مثلا یه نفر با چوب خط کشیده بود ولی اینقد خط های دیگه و رد پا و اینا بود که باز گم میشدن اونایی که کشیدیم . خلاصه آقای رئیس هی پاس میداد هی دعوا میشد که توپ خارج از خط بود یا روی زمین و هی علامتهای عجیب غریب دیگه رو شن ها نشون میداد و کلی قسم میخورد که این اثر توپشه که شوت کرده! کلی هم میخندیدیم هی من میخواستم فداکاری کنم توپ نخوره به زمینمون هی فایده نداشت ولی با این حال آقای رئیس تشویق میکرد و من مصمم میشدم برای بهتر بازی کردن! یه جاهایی هم آقای رئیس سرویسش میخورد به تور و توسط بازیکنان اونوری هو میشد در عوض من تشویقش میکردم اونم هی سرشو تکون میداد که مرسی! خلاصه تو دور اول ما باختیم و تو دور بعدی که جابجا شدیم ما بردیم در واقع مساوی شدیم!

بعد از اونم رفتیم کنار دریا و کلی فیگور گرفتیم و از سروکول هم بالا رفتیم برای عکس گرفتن! بعدشم که پاپتی تو سرما رفتیم توو آب و شروع کردیم آب پاشی به طرف افرادیکه نیومدن توو آب!.  بعدشم  بساط کباب بود و منقلو  روشن کردیم و مرغ کباب کردیم و کلی هم با دستهای مرغ مرغی و کباب های خوش رنگ رو منقل عکس گرفتیم! سفره چیدیم و ناهار خوردیم. بعد رفتیم اسب سواری اول آقای رئیس و پسرا سوار شدن / منم سوار اسب شدم اولش  هی میگفتم نمیخوام هی میگفتن یالا سوار شو هی میگفتم پله بیارین برام تا برم بالا، هی میگفتن اینجوری سوار شو و طرز سوار شدن رو تو هوا برام انجام میدادن!  خلاصه که برای اولین بار سوار اسب مشکی شدیم و به محض اینکه اون یکی پایمان را درجایگاه خود گذاشتیم فریاد برآوردیم که حرکت کنید! حالا مثلا نمیخواستیم سوار بشیم!  آقای رئیس هم افسار به دست اسب ما رو دور زدن! و در همین حال عکس گرفتیم! خلاصه بعد هم چایی و میوه خوردیم بعد هم رفتیم خرید و خسته کوفته از ترافیک مردمی سوار ماشین شدیم وبرگشتیم.

این بود انشای من!

 

نوشته شده توسط سیما در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 ساعت 0:16 | لینک ثابت |

please kiss me!
مرد مسن عرب زبان که فارسی رو با لهجه غلیظ عربی حرف میزنه و یه شال سبز سیدی رو سرش میبنده با ریش و سیبیل سفید و خاکستری یه سوپری داره سر خیابون محل کارم. همیشه وقتی آدامس نداشته باشم از اونجا میخرم. امروزم یکی از اون روزا بود. اربیت که نداره پی کی میخرم.

میرم توو میگم آقا لطفا یه بسته آدامس پی کی بدین و سرمو میارم پایین دنبال کیف پولم توو کیف میگردم. چشم سوم رو دارین؟ همون که مال بعضیا پشت سرشونه مال بعضیا کنار صورتشون مال بعضیام زیر چونه شون!...آهان همون... مال منم از وسط کله ام سبز شدو دید که مرده یه بسته پی کی  از تو شیشه درمیاره و میبوسه میذاره رو میز!!! انگار سکه شانش رو تو هوا میخواست پرت کنه! منم همونطور که گفتم سرم پایین بود ولی متوجه این حرکتش شدم اما به رو خودم نیووردم و آدامس رو خریدم اومدم بیرون.

میام سرکار٬ چند دیقه بعد یکی از کارمندام میاد اجازه بگیره بره سوپریه خرید کنه جریانو واسش میگم اونم میره از اون یکی که دورتره و خریداشو اونجا میکنه. همینه دیگه همین کارا رو میکنن که ورشکست میشن!!!

کللن دیگه به همه میسپرم نرن اونجا خودمم دیگه اونجا خرید نمیکنم.

من نمیدونم چرا توو هر دوره ای سروکارم با یه متولدینی میخوره. یه دوره با شهریوریا یه دوره با مردادیا یه دوره با بهمنیا....

حالام سروکارم با فروردینیا خورده. یکیشم همین همکلاسی کلاس زبانمه. بدجنس روبروم میشینه. هی نگاه میکنه. معلممون هم همش  واسه کانورسیشن منو با اون میذاره. واسه گروه همش باهمیم. تو جابجایی ها هم  کنار هم می افتیم. جزوه هم ردوبدل میکنیم. دیگه هیچی

خدایا این چه حکمتیه؟

 

نوشته شده توسط سیما در دوشنبه پنجم بهمن 1388 ساعت 0:14 | لینک ثابت |

تجدید خاطره...
باز خواندمت امشب، باز از سر دلگی!

باز شرمنده ی رویت، این از سر بی مهری

این حقیر ناچیز در فکرت مانده امشب

باز تو عفو کن این گدای حقیر پاپتی!

باز نوشتم از تو گویا در این دیاری

دلم هوای تو دارد، در قلبم نامت یادگاری

در این دو سه خط،  زیبا نمیشود کرد وصفت

باز چه کنم که در قلبم نامت حک شده یادگاری...

( بعد از ۴ سال و اندی اون شعر بالا واسه من نوشته شد! بماند که کلی وزنش مشکل داره ولی آیا به نظر شما  فردیکه سرطان داره حق زندگی، دوست داشتن و دوست داشته شدن نداره؟ )

 (دوباره فال حافظ میگیرم، دوباره توی فالمی، همیشه در خیالتم، اگر چه بیخیالمی.)

(تک تک آرزوهایم را میسوزانم تا چشمکی شود برای شبهای بی ستاره ات)

دانی که چها،چها،چها میخواهم.. وصل تو من بی سروپا میخواهم..فریادو فغان و ناله ام دانی چیست؟.. یعنی که تورا، تورا، تورا میخواهم...)

(زندگی حکمت اوست .. زندگی دفتری از خاطره هاست.. چند برگی را تو ورق خواهی زد.. مابقی را قسمت..)

(همه در حسرت یک پروازند.. من به پرواز نمی اندیشم.. به تو می اندیشم.. که تو زیباتر از اندیشه ی یک پروازی)

(ماه من پرده از آن چهره ی زیبا بردار، تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد)

( زمرگم هیچ نمیترسم. اگر دنیا سرم ریزد. از این ترسم که بعد از من. گلم را دیگری بوسد)

(یکی بود یکی نبود. زیر این سقف کبود. یه غریب آشنا. دل و جونمو ربود. اینجوری نگام نکن . گل یاس مهربون. اون غریبه خودتی . همیشه یادم بمون.)

(من تورا به خاطر می آورم بی هیچ بهانه ای، شاید دوست داشتن همین باشد، بی بهانه به خاطر آوردن)

گاهی وقتا نمیشه خیلی چیزا رو نوشت یا گفت

اس ام اس ها تنها خاطراتی بودن که اینجا نوشته شد!

 

 

نوشته شده توسط سیما در شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 22:58 | لینک ثابت |

درگیری ذهن بی جنبه!
کار گزارش بازدید از منازل داریم واسه پرونده افراد از اونجایی که مدیرم نمیتونم برم فقط همکارام میرفتن و هربار کلی ماجرا تعریف میکردن منم دلو به دریا زدمو به رئیس گفتم منم میخااااااااااااااااام

اونم گفت باشه برو خلاصه اینچنین شد که برای بازدید از منزل افراد راهی شدیم

یکی از افراد دختری که با خانواده عمه اش زندگی میکرد بود بهش میگفتم چند وقته اینجایی؟ میگه نمیدونم خیلی وقته. میگم پدر مادرت از هم جدا شدن؟ میگه آره. میگم الان کجان؟ با بغض میگه راستشو بخواین ازشون خبری ندارم پدرمو از بچگی ندیدم اصلا نمیدونم زنده اس مرده اس. مادرمم با خواهرم نمیدونم کجا زندگی میکنن. میگم خبر نداری باز ازدواج کردن یا نه؟ میگه نمیدونم خبری ندارم اصلا.  میگم پیش عمه ات راحتی؟ باهات خوبن؟ میگه آره خوبن.

میگم درس میخونی؟ میگه آره دوم دبیرستانم. میگم درست خوبه؟ کمی میخنده میگه ای بد نیست.

میگم خوب درس بخون برو دانشگاه اصلا فکر هزینه اش نباش بهزیستی کمکت میکنه  بعد برو سرکار حتما موفق میشی. یه برقی توو چشاش میبینم حس میکنم چقد روش تاثیر گذاشته حرفم کلی هم توو دلم خوشحال میشم.

فرداش عمه ش میاد سازمانمون برامون داستانو تعریف میکنه چون اون روز خودش نبوده :

برادر این خانوم که بابای این دختر میشه بیماری عصبی داره و معتاده وقتی زنش ازش جدا میشه باردار بوده و زنه که مامانه دختره میشه دختر اولیشو چون باباهه توانایی پرداخت مهرشو نداشت به عنوان مهریه میبره پیش خودش و این دختر که تو شکمشه رو به دنیا میاره میده عمه اش اینا.

عمه از برادرش که پدر دختره اس خبری نداره و خودشونم نمیدونن کجاست یا اصلا زنده اس یا مرده.

مادره هم دخترش که پیشش بود رو میذاره خونه باباش و خودش میره با یه مرد دیگه ازدواج میکنه و هوو یه زن دیگه میشه .

رئیسمون میاد توو اتاقم میگه خوب چه خبر؟ میگم با خانم فلانی رفتم بازدید از منزل و این جریانه رو براش تعریف میکنم

میگه این یعنی خوب خوباشه  محله های درب داغونو نرفتی ببینی یعنی خودمم که قبلا رفتم هنوزم که هنوزه وقتی میاد تو ذهنم خیلی متاثر میشم. میگم یه بارم منو ببرین ببینم.

خلاصه که همه این عوامل دست رو دست هم میدن که من این خواب نانازی رو ببینم:

مامانی و بابادی دارن از هم جدا میشن توو دادگاه یه عالمه میمون از این طرف به اون طرف میپریدن یه جورایی مثل معبد هندوها تو مالزی بود بعد بابادی به مامانی میگه مثلا ما از هم جدا شدیم ولی همش داریم با هم میریم بیرون!

بقیه اش یادم نیست حالا فکر کن اون محله بد بدا رو که برم چه خوابی میبینم؟!

 

 

 

نوشته شده توسط سیما در شنبه بیست و ششم دی 1388 ساعت 22:28 | لینک ثابت |

دستشویی!
به دلیل عدم فرهنگ استفاده از دستشویی های سازمان توسط دیگران در دستشویی محل کارمون رو قفل میکنیم  که فقط خودمون استفاده کنیم.

خانمی چاق و شکم گنده میاد دستگیره در دستشویی سازمان رو به زور فشار میده و درو هل میده وسعی میکنه بازش کنه آخرش که دید قفله میاد میگه (با لهجه غلیظ عربی): در دیشویی تون چرا قفله؟

همکارم بهش میگه: نمیشه استفاده کنید شرمنده.

یه چند دیقه همونجا وای می ایسته باز میگه (با لهجه غلیظ عربی): در دیشویی تونو باز کنین.

باز همکارم میگه: خانم نمیتونیم کلیدشو بدیم استفاده کنین  اصلا دستشویی خرابه ٬نمیشه.

اونم در حالیکه دو تا دستاشو تو هوا دورانی تکون میده که یعنی حالا چی میخوام! میگه: مگه چکار میخوام بکنم٬ فقط میخوام برم بشاشم!

ما اینجوری میشیم ٬   وقتی رفت اینجوری میشیم

 

 

 

نوشته شده توسط سیما در یکشنبه بیستم دی 1388 ساعت 15:34 | لینک ثابت |

کد آهنگ