تبليغاتX
عابر
مدل ابرو
چندیست مشغول بکار شدیم. روز اولی که رفتم واسه مصاحبه بین من و دختری دیگر منو انتخاب کردندو گفتن بمونم تا یه سری کارهای اداریمو انجام بدن و درخواست های مختلف نیرو و سرویس و پرکردم و همون روز هم با سرویس اداره برگشتم. توی سرویس که نشستم یکی از همکاران گفت:ـ نیروی جدیدی؟گفتم:ـ بله. ـگفت:ماشالا چه چش و ابرویی هم داری. ومن لبخند زنان گفتم مرسی . که همکار دیگری برگشت و به من نگاه کرد و گفت راست میگه و در حالیکه به ابروهاش اشاره میکرد گفت ابروهات خیلی خوشگلن!! منم گفتم دخترای خوزستانی همه خوش چش و ابرو هستن از حالا دارم واسه خودم دشمن میتراشم.امروز هم یک نفر دیگر ازم سوال کرد کدوم آرایشگاه میرم واسه اصلاح ابرو. میگم خودم برمیدارم. میگه جدی؟مگه آرایشگری؟ میگم نه فقط برا خودم بلدم.

 همکاران من در اتاقمون ۲نفر خانم مسن و یک آقا هستن که این آقا به بخش دیگه منتقل میشن و توی یه هفته اول خیلی کمک من بود که کارا رو یادم بده. حالا یک ماهی هست که رفته و قراره یه آقای دیگه بجاش بیاد و من یکروزداشتم فکر میکردم دلم براش تنگ شد وداشتم پیش همکار خانومم میگفتم کاش نمیرفت اونم میگفت آره ولی نمیشد دیگه باید میرفت یه قسمت دیگه و این حرفا که یهو تو قاب در اتاق دیدیمش وسلام علیک و این حرفا بعد میگم نگاه کن همین الان داشتیم حرفشو میزدیم که خودش پیداش شد! کاش حرف یکی دیگه رو میزدیم! انگار اون روز غول چراغ جادو دستم بود و یاد هرکی میکردم سروکله اش پیدا میشد!

دیروز توی اداره آقایی بود که مرتب از این اتاق به اون اتاق میشد و توی هر گذرش یه نگاهی هم به اتاق ما و من که دقیقا روبروی در هستم میکرد. نمیدونم چه عادتیه که حتی اگه سرمم پایین باشه و مشغول کار باشم هر کی رد میشه متوجه اش میشم  واین شد که چند بار چش تو چش شدیم و من که دیدم داره ضایع میشه دیگه وهربار این فرد مذکور هست که رد میشه دیگه توجهی نکردم و امروز صبح سوار بر سرویس پشت چراغ قرمز باز اون فرد رو دیدم و هر دو متعجب داشتیم همونگاه میکردیم که چراغ سبز شد و سرویس حرکت کرد. دیدین میگن کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه؟!!!شده حکایت من!

خلاصه که مدتی از نوشتن دور بودیم و یادمون رفته چطور مینوشتیم و بنویسیم خاطرات رو. دلم تنگ شده بود واسه وبلاگم همیشه می اومدم نوشته های دوستان رو میخوندم . امروز حجم کار کم بود معمولا آخرای هفته اینجوریه و من بیکار بودم و داشتم تو نت میگشتم که یهو به سرم زد بیام خاطراتمو بخونم و این شد که تصمیم کبری گرفتم بیام و دوباره شروع به نوشتن کنم.

خاطرات و سرگذشتهای محل کارم  اتفاقات دوروبرم وآدمها با زندگی هاشون همه جالبن. سعی میکنم بیام واستون تعریف کنم.

فعلا برم که فردا ۶صبح بایدبیدار بشم.

یاحق 

 

نوشته شده توسط سیما در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 0:18 | لینک ثابت |

آزمون ارشد 90
یعنی من غلط میکنم دیگه دفترچه ارشد بگیرم.پارسال که نمیدونم چه جوری بود چون شرکت نکردم. امسال چون اومدیم اصفهان نمیدونستم باجه ها کجان و حوزه امتحانیم کجا؟ چون دوسال پیش مثلا میزدم حوزه ماهشهر. بعد میرفتم کارتمو میگرفتم خیلی خوشگل نوشته حوزه اهوازه! فکر میکردم امسالم مثل همون موقع ها باشه. یه شب پسر دایی بابام با خانوادش که اومده بودن خونمون از دخترشون پرسیدم اونم گفت که همش اینترنتی شده حوزه ات هم اینترنتی مشخص میشه. خوب خیالم راحت شد. فرداش که ۲۵ام بود گفتن توزیع کارت ورود به جلسه اس. اون روزم که تظاهرات جنبش سبز بود و سرعت نت در حد خدا بود! یه دفه با کلی زور و زحمت که میرسید به صفحه بعد نوشته بود شماره فیش و مبلغ و این چیزا! من نمیدونستم توو این قسمتش چی باید بنویسم. آقا پا شدیم رفتیم کافی نت. پسره میگه باید۳۳۰۰واریز کنی بانک ملی. فرداش هم با اینکه موبایلمو گذاشته بودم رو زنگ هر چند ساعت بیدار میشدم نگاه میکردم که زود برم بانک دیدم نه هنوز ۵:۳۰ / دوباره بلند شدم دیدم ۶:۳۰/ یعنی خیلی خوشگل هر یه ساعت بیدار میشدماااا... بعدشم که بعععله موبایلم شروع به سرو صدا کرد منم خیلی محترمانه خاموشش کردم و خوابیدم! نیم ساعت بعد مامان اومد بالا سرم که پاشو برو بانک. منم سریع آماده شدم رفتم بانک ملی اونجا از کارمندش برگه فیش گرفتم شماره حساب هم گرفتم و فیش رو پر کردم تا اومدم سرمو بلند کنم دونفر خانم مسن خیلی با حالت نگران بهم گفتن از کجا فیش بگیریم واسه کارت جلسه بعدشم ازم خواستن براشون فیشو پر کنم . دخترش توو یه برگه اطلاعتشو نوشته داده مامانه براش پولو واریز کنه آخه بچه خوب خودت مگه پا نداری بیای کاراتو انجام بدی؟ زورم میاد من پاشم بیام بانک . طرف مامانشو فرستاده بعدشم من براشون فرمو پر کنم تا دختر خانومشون ۲خط بیشتر بخونه!

خلاصه هی داشتم به زنه میگفتم چکار کنه که مامانه بعدی هم..... بعلههه . کلا من اونجا توو چش بودم اصلا آزمون ارشد از قیافم میبارید همینجوری. که اینا می اومدن پیش من براشون فیش پرکنم... رسما احساس این آدمایی(تایپیست) بهم دست داد که در ورودی دادگستری با ماشین تایپه؟چیه؟ از همونا مدل قدیمیشون نشستن و میان درخواست ها و شکایت های مردم رو براشون تایپ میکنن بهشون میدن!..

بعدشم که کارم تموم همون نزدیکا رفتم کافی نت و خیلی سریع کارتمو پرینت کرد و بهم داد. و همش ساعت ۸:۳۰رفتم و۹خونه بودم دیگه تا رسیدم از شدت خواب مردم.

آزمون پنج شنبه بعد از ظهر هست و من هیچی نخونده خیلی ریلکس میرم سر جلسه خیلی احساس میکنم حداقل پیام نورشو قبول میشم نمیدونم چرا؟

میبینین اعتماد به نفسو؟ یعنی من میمیرم واسه این اخلاقم

تا بعد

 

نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ساعت 23:56 | لینک ثابت |

....
هر کس بد ما به خلق گوید

 ما سینه ی خود نمیخراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم(دکتر شریعتی)

دیروز یکی از دوستان دوران دبستان و راهنماییم که با هم در ارتباط هستیم اوومد خونمون ناهار هم خوردیم تا عصر داشتیم حرف میزدیم اونا هم اثاث کشی کردن اصفهان و یه دوست پایه و باحال بالاخره کنار خودم دارم.

اتفاقا اونم مثل من شده بود که کسی رو نداشتو حوصله اش سر رفته بود. خلاصه که دیگه اینجا جا افتادیم و دلتنگیهای قبلی کم شده و اوضاع بهتر شده .

واسه کار رفته بودم سازمان بهم 2تا کار دفتری توو شرکت معرفی کردن که وقتی زنگ زدن گفتن نیرو پیدا کردن. حالا قراره با لیست بهشون بدن سفارش کردم چه تیپ کارهایی میپسندم دیگه خودشون زحمتشو میکشن.

کارکنان اونجا خیلی از ما(منو مامانم و خالم) خوششون اومده بود.

خانومه کارمند اونجا زد به تخته که ماشالا چقد خوشگله متولد چه سالی هستین؟

ماهم فکر کردیم سال تولدو واسه کار میپرسه گفتیم64. بعد روشو میکنه به خالم میگه یه مهندس برق اگه بیاد خواستگاریش قبول میکنه؟ خالمم گفت نه خودش خیلی خواستگار داره قبولشون نمیکنه.

توو راه هم که میخواستیم برگردیم یه ریز دختری دارم شاه نداره میخوندن!

 

نوشته شده توسط سیما در سه شنبه چهارم آبان 1389 ساعت 20:46 | لینک ثابت |

خواب میم.الف.ن!
همه جور خوابی دیده بودیم الا خواب سیاستمداران!

دیشب بعد اینکه یکم واسه خودم دل سوزوندمو واسه دلتنگی هام گریه کردم (دقیقا مثل گیلاسی! متولد اسفندی هستو کارش)و بعد نشستم فکر کردن که آخه باسه چی گریه کنم؟ و اینجوری خودمو گول زدم که چشم باید شستشو داشته باشه با اشک و خدای نکرده خشک نشه! و در عین حال یهو جدی شدم و تصمیم به خواب گرفتم این خواب جالبو دیدم که صدای خنده های خودمم میشنیدم. رسما در خواب متعجب بودم ولی شخصا میدونستم خوابه که دارم میبینم و جسما در خواب میخندیدم!

وسطهای خواب که داشت تموم میشد در همون حالت یهو تصمیم به بیدار شدن و نوشتن این خواب کردم ولی حسش نبود راستشو بخواین چشام انگار با چسب دو قلو بهم چسبیده بود و باز نمیشد اصلا.

یعنی هر چی زور میزدم بیدار نمیشدم. جسمم بیچاره بد جوری خسته اس و میخواد بخوابه طفلی!

خواب دیدم  خوآ..من...ه ...ای  داره با میم. الف.نون! گیم بازی میکنه شوما تصور کن اینها رو  روی زمین نشستن و لپ تاپ! جلوشون با یه عینک سه بعدی بنفش در چشم که دارن با لپ تاپ ور میرن...

منم خیلی متعجب از بالای سر *خ* دارم نیگاه میکنم اتومبیل رانی رو! جمعیت زیادی در استادیم هستند و دارن جیغ میزنن. داشتم فکر میکردم که چرا اجازه دادن بیام اینجا و از نزدیک شاهد بازی باشم که یهو یادم اوومد خبرنگارم!

از اونور استادیوم فریادهای خ.ا.ت.می(۲) می اومد منم بطرف درب رفته و با ه. ا. ش. م. ی روبرو شدم که بدو بدو داره خودشو میرسونه به جایگاه! گویا خا*تمی در راه گیر کرده بود! ه.ا. ش.می میره یه جایی که انگار پایین منبره میشینه یه جای دنج. اون منو میشناخت مثلا خانواده بودیم!!!  منم از کنارش رد میشم و سلام نمیکنم اونم کفری شده و من مثلا ندیدمش میگم:اع٬ سلام خوبید؟! اونم سلام میکنه و حال تک تک افرادو به همراه برادر نداشته ام میپرسه!

بعد گله میکنم که ما چرا کار نداریم ما لیسانس مملکتیم و بیکار وکلی درد دل میکنم و اونم آدرس سازمانو اینا رو میگیره و قول میده که پیگیرش باشه! ما هم خوشحال.

در همین حال بازی گیم تموم میشه خوآ*منه*ای با امتیاز ۱۹بر  اًح*مد*ین*ژا*د که امتیازش ۱۷بود پیروز میشه.!!! ملت همچنان فریاد خا*ت*می(۲) سر میدهند. و من نمیدونم این شعارها چه ربطی به بازی گیم این دو نفر داشته!

بعد ها*ش*می بهم میگه که برم آب بیارم واسش! منم یه مشت گُل رز قرمز رو میریزم توی کاسه چینی انگشتی و توش آب میریزم  ومیبرم واسش که میبینم خوابیده و یه چادر گل گلی نماز هم روش انداخته!

در همین حال که میخواستم برم بیدار میشه و میگه برام آب بیار منم اصلا نمیگم که آب اووردم و کنار سرته بلکه میرم یه شربت نعنا درست میکنم و بهش میدم!

در همین حال داشتم به ظرف نگاه میکردم و فکر میکردم که من چی بهش دادم که خورد . انواع شربت میاد توی ذهنم حتی م*شر*وو**ب هم به ذهنم میادو در آخر به این نتیجه میرسم که آره م**شرو***ب بوده! اینجا بود که صدای خنده خود را در خواب شنیدم و سعی در بیدار شدن کردم.

بعد تلاش فراووان جهت بیدار شدن و نرسیدن به نتیجه مطلوب اقدام به دیدن ادامه خواب کردم و اولش یکم فکر کردم که کجای خوابم بودم وقتی بهش رسیدم گفتم برم بیرون از محوطه و خبری از خا*ت*می هم بگیرم!

راه خروجی استادیوم خیلی وحشتناک و پر از آدم بود با یه عالمه پله و دربهای ورودی زیاد در بین جمعیت خاله ی خود را دیدم که همه دورش را گرفته ان! هر چه میگردم خبری از خا**ت*م*می نبود. نمیدونستم چرا دور خاله ام جمع شده اند و عکس میاندازند. گویا شخصیت سیاسی بزرگی بود و ما خبر نداشتیم. و در عین حال مردم داد میزدن خا*ت*می(۲)

ومن داشتم فکر میکردم که آیا من اشتباه میشنوم؟ توو همین گیرو دار تکانهای مادر مرا از خواب بیدار کرد و داشت میگفت که دارم میرم بیرون و ناهار چی درست میکنی؟!!

منم در خواب و بیداری گفتم که مرغ و باز خوابیدم. اینبار جز صفحه سفید در خواب چیزی ندیدم و خسته شدم و تصمیم به آشپزی گرفتم اونم خورشت بامیه!!!

نمیدونم چرا گفتم مرغ! ولی غذای خوشمزه ای شد جایتان خالی!

یاحق

 

 

 

نوشته شده توسط سیما در سه شنبه بیستم مهر 1389 ساعت 15:32 | لینک ثابت |

کار در شرکت....
طرح که گذروندیم این اصفهانیا چقد خسیسن هر جا میخوایم بریم واسه کار حقوق کم میدن منم که حسسسساس. خلاصه طرف میگه بیا مربی مهد بشو. منم که عاشق بچه ام ولی حقوقش کمه یکی میگه تا کار خوب پیدا کنی اینو برو بیمه هم داره نزدیکتونم هست ولی باز من نمیدونم چکارکنم.

یه شرکت بازرگانی هم زنگیدم دستیار مدیر فروش میخوان. منشی و این جور کارا نیست. مهارت خاصی هم نمیخواد یعنی گفتن خودتون بیاین کارتون دستتون میاد. گویا مدیر فروشه سرش شلوغه نمیرسه کارهاشو انجام بده.البته کارهای اداریشو نه کارای دیگه.  اون حقوقش بد نیست تازه بیشترم میشه منتهی به بابا که گفتم میگه شاید از این شرکتای هرمی باشه و خلاصه اول باید بریم تحقیق

اینو که گفت یهو یاد این پست گیلاسی افتادم.

آخه من چجوری شرکت معتبرو از هرمی بودنش تشخیص بدم؟!

خوشحال میشم نظراتتونو بشنوم

 

نوشته شده توسط سیما در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389 ساعت 20:15 | لینک ثابت |

کد آهنگ